تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

 

 

حسرت و اندوه شد سهم من از اين روزگار

غافل از فوت زمان ها و گريز بي قرار

چون كه برهر نقطه اي ديدم نشان اتكا

محو شد از ديدِ من ناگه ز لطف كردگار !‌

من همان دانش پژوه بي كس و كارش بدم

در اوينش مي نويسم خاطراتي ماندگار

امتحانش را كه من مشروط گشتم تاكنون

ترم باقي را به من واحد نداد آموزگار

ما همه مجرم به نا آگاهي آدم شديم

او پيمبر بود و هست و ما پياده او سوار !

لقمه ي ناجور او ما را به دار آويز كرد

دار فاني ،‌دار قانون ،  دام هر صيد و شكار

از جهان هستي اش ارضش فقط جذاب شد

تانباشد فرصتي بهرِ فرار از اين قرار

نادي آغازمان نادم شد از آغاز خويش

اين چنين گيتي شود آغاز ِ هر حصن و حصار !

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

                                                                

ستاره ي رخسارت را تاريكي ِ آسمان ِ گيسوانت در آغوش گرقته است ،‌ رقص ِ درختان روبروي پنجره ، مهتاب را وادار به نوازشت مي كند ! ؛ ماه هنوز كه هنوز است زمين را يك كره ي خاكي نمي داند ،‌ آن را آينه اي مي پندارد كه شبانگاهان چهره ي خويشتن را با دست مهتابش مي آرايد ! همان مهتابي كه رخسار ِ تو زا نوازش مي كند !           

مادر بزرگ مي گفت اين آسمان ميعادگاه ستارگاني است كه خدا  شش دانگ آن ها را به نام هر يك از آدم ها زده است . هر ستاره اي وديعه اي است براي انسان ها كه در دل ِ پهناور آسمان نهانش مي كنند ! تو هر روز در آسمان ‍ِ حياط ِ مان چشمك مي زدي و من هراس ِ چشم ِ سارق پسر همسايه مان را داشتم !‌ آخر آسمان ما فقط يك ستاره ي درخشان داشت ،‌ درست در چند قدمي ِ ماه مي نشست و از آن دور دست ها دل ِ آدم را به آسماني شدن فرامي خواند.paint

 

 

 

 

وقتي به دنيا آمدي ، خدا نشان داد كه واقعا خداست ! آخر مي گويند هر دري كه براي آدم ها بسته مي شود هزاران در، گشوده پيش رويش جلوه گر مي شوند . اما من هم چنان حسرت ستاره ي آسمانم را مي خوردم !‌ با تمام درهايي كه وزارت ِ ارشاد ِ اقبال پلمپ شان كرده بود !‌       moon !

 

مي گويند ستاره ها هر چقدر نزديك تر شوند ، خورشيد تر مي شوند !‌ ، تو همان هديه  ي آسماني ِ من هستي ، روشن تر از خورشيد ِ همه ي آدم ها ، تو بر سرِ‌زمين قدم برمي داري  ، در كنارم قدم مي زني تا ميادا سايه ام زير پايم له شود !

 

 

 

خاطره ها زنده شود با دم عيسايي تو .... قطره چونان بحر شود با دل دريايي تو

ديده ي مه تا به سحر خيره به چشمان توبود .....تا كه شود نيمه شبي همدم تنهايي تو

ماه نداست  كه نور جلوه ي رخسار ِ‌تو بود .... تابش ِ مهتاب بود از سرِ‌ بينايي تو

من كه ندارم اثري از  مه و خورشيد و فلك ....فقر چه دارد خبري از تو و دارايي تو ؟

نادي ِ آغاز ندا از سرِ تقريب نواخت .....خوش به رقيب ِ  دل تو ،  يارِ  هم آوايي تو !

براي تو و تولد ِ تو

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: