تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

 

تاريكي هاي شب را به مناظره مي نشينم و طرح چشمان قشنگت را در ماوراي تخيلات خويش ترسيم مي كنم ، دوباره از تمام اين ظلمات به روشنايي ها مي رسم تا به تمام آدم ها ثابت كنم كه فقط روشنايي نيست كه روشن مي كند ،‌گاهي تاريكي ها هم روشنايي بخش مي گردند و تجلي سپيده را ميسر مي كنند .

شب هر چقدر كه بيشتر به نصفه اش مي رسد اميد بخش تر مي گردد ، هر چه سياه تر بهتر ! آخر ظلمت پيش از سپيده ناب ترين سياهي را در خويش بارز مي كند ؛‌ درست مثل پر همان كلاغ هايي كه از كولر آبي تان صدايت مي كنند ؛‌ من اين سياهي را  به چشمك تمام ستاره ها ترجيح مي دهم ، من اين يك رنگ بودن را به كورسوهاي مردني  ترجيح مي دهم .

"من هر چقدر كه بزرگ باشد در آينه ي چشمان تو كوچك مي شود " ، تو به چشمان من خيره مي شوي و من در اعماق نگاهت تصغير مي شوم ، چشم من چشمك مي شود و مرد وجودم مردك ! ، من در حسرت تبديل اين تصغير به تحبيب مي مانم و تو از تراوش واژه هايت ابا مي كني تا مبادا بگويي :"طفلكي ! ... دوستت دارم " ؛

نه ... ! من معترض اين سكوت نخواهم شد ، ديوانه وار الفاط را با يكديگر وصلت مي دهم تا اين ازدواج ، عشق را جلوه گر نمايد ، هر واژه اي با زبان بي زباني احساسات را روانه مي كند تا بداني كه : اين چه دوستي است كه من اين همه دارمش !؟!؛ تو لبخند مي زني و من مثل بچه هايي كه براي مادرشان شعر مي خوانند شاعر عزيز ترين ترانه براي دوست داشتني ترين بهانه ام مي شوم . آري ،‌فقط تو هستي كه دستاويز ايمان به اين جاودانگي مي شوي و اميد را براي بودن زمزمه مي كني !

اي عزت اين ترانه از تو ....پرشور ترين بهانه از تو

قلبم شده بس گران و پرجان......سرمايه ي اين خزانه از تو

 

گران از وقتي گران شد كه اثري از تو را در خويشتن يافت ،‌ درست مثل دلي كه خزانه ي محبت تو مي شود ؛ عزيزم عاشق بودن اين چنين ارجمند مي گرداند .

واژه يابي و قافيه ها آدم ها را محدود مي كنند ،‌ گريه كردن زيباست ...در پس كدام واژه ها بگويم تا زيبا تر شود ؟  ؛ عزيز دلم ، دلم برايت تنگ شده است ، تبسمي بر لبانم جاريست و اشكي از چشم هايم ،‌ من از اين عشق خوشحالم و از اين دوري ناخرسند ، پس در پس نقاب اين تبسم سيل اشك را نمايان مي كنم !

بگذار ساده بگويم كه دوستت دارم ...به كلاغ ها گفته ام خبرش را بدهند ؛ راستي عزيزم ، خوش به حال كلاغ ها چقدر راحت نام قشنگ تو را بر زبان مي آورند ، من هميشه اسمت را در سينه مي خوانم تا مبادا كسي بفهمد . چقدر از اين پنهان كاري ها خسته شده ام !

رخت خوابم را روي تخت ميان حيلط مان پهن كرده ام تا سقف خانه مان واسطه ي من و خدا نباشد ، كاش اين جا بودي و به ضيافت مان رونقي فزاينده مي دادي ‌، آن وقت با هم خال هاي سفيد صورت خدا را مي شمرديم و برايش بوسه  مي فرستاديم ،‌ آسمان براي تو آينه مي شد و توخالق مهتاب مي شدي و ما را از تمام اين نور هاي تصنعي بي نياز مي نمودي .

ماه من ، عزيزم ! ... باز هم مي گويم كه عاشقانه دوستت دارم . امشب كاغذ و قلم را گواه همين ادعاي صادقانه كرده ام و در فراقت اشك مي ريزم ...كاش بودي و از اين تنهايي نجاتم مي دادي  .

 

اين آسمان تمامش چون آينه نمايد....برآسمان نظر كن تا ماه من برآيد

ما چون نگه فكنديم ناگه سيه نموديم....با روي تو خموشي،عمرش به آخرآيد

 

براي آن كه دوستش دارم / شعرو نثر ازنادي آغاز / 3 بامداد

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

وطن ويرانگه نابخردان است ....وطن منفور چشم اين جهان است

وطن سرشار از ننگ و بدي ها ....وطن پاسوز اين نابخردي ها

وطن جولانگه شيطان نادان .....زخون هاي اسير شيشه خندان

وطن بس ناجوانمردانه سرد است ....سلامت بودنش حاوي درد است

ندانم كاري يك مرد جاهل ....زده بر حق مردم مهر باطل

درخت ياس را مايوس كرده ....وطن را ارث چين و روس كرده

سخن هايش بري از هر تفكر ! ....ستايش مي كند فقر و تحجر

در اين ماتم سراي پرشقاوت....سخن هايي شنيديم از رفاقت

صبا نادي موجي پرشرر گشت ....تمام شهر از نايش خبر گشت

بهار از ماه سوم رونما شد ....پرنده از حصار خود رها شد

ركود از سينه ها فكر سفر كرد ...بر اين بيچارگي ها او نظر كرد

ره اجداد خود را پيشه كرده است .....ز سبزي سرزمين را بيشه كرده است

از اين كفر و ستم فرياد دارد ....خيال اقتدار و داد دارد

قوايش گشت ارشاد و ريا نيست ....چونان نابخردان او بي حيا نيست

سر صلح و مدارا دارد ايشان ....نهال آشتي مي كارد ايشان

نمادش مشت و پرتاب لگد نيست....چو صد دارد به دنبال نود نيست

رهايي چون هوا بهرش عزيزاست...مقام و منزلت نزدش حضيض است

مهندس موسوي ناجي اين دهر....بخوان نامش بر كوي و به شهر

سروده شده توسط :نادی آغاز

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: