تو براي من زمين هستي و من براي تو زمين ! تو بر سر من قدم بر مي داري و من درگير جاذبه ي تو هستم ؛ هيچ چيز جاذبه را از مجذوب جدا نمي كند ؛ براي درگير نبودن بايد پرواز كنم ! بروم به آسماني كه در يك گودي چند متري خلاصه مي شود ! ؛ من اصل خويش را به اصالتش باز مي گردانم و پيراهنم را در لابلاي ذرات خاك پنهان مي كنم ؛ روحم را به اصالتش بازپس مي دهم و در انفاس خدا پنهان مي شوم ! آن گاه با خداي خويش به تماشايت مي نشينم وحسرت پرواز به اصل خويش را مي خورم !!! آدم ها وقتي عاشق مي شوند اصالت پيشه مي شوند ! آخر مي داني اصالت است كه آدم را تكميل مي كند ؛ اما در اين دنيا گاهي وقت ها : "كل شي لايرجع الي اصله" ! يكي كوه مي كند و آخر سر هم بجاي معشوق مدام همدم حوضش مي شود "فرهاد مي ماند و حوضش " ! يكي همسايه ي ما مي شود و از روي اعراضِ معشوق سايه اش را از سرِ زمين كوتاه مي كند تا با يك دار به داري ديگر بپيوندد ، شايد دليل تمام اشك ها و شب بيداري هاي من دور بودن از اين اصالت است ، همان چيزي كه خدا در وجود خاكي _شايد خاكي _ تو دميد و من را مستحق ناكامي نمود. ----------------------------------- اين روزها نيستي و من هيچ هستم، نه راستي هيچ نيستم ، من اصلا نيستم ،احساس بي وزني مطلق ، بي وزني من ازروي اعراض جاذبه است ! تو زمين من نمي شوي و من زير پايت هستم ! من زير خاك هستم ، پس حتما نيستم ؛ گفتم نباشي من هستم ولي هيچ هستم ! تو از هيچ بودن من ترسيدي ! آخر مگر نمي داني هيچ ، هيچ بيش نيست ! خيالت راحت ، حال كه نيستي مي فهمم من اصلا "نيستم ". پ ن : پست قبل هم زمان با همين پست به روز شد ، خوشحال مي شوم بخوانيدشان ! غافل ز شب و دعاي ما در سحرند هر لحظه در آرزوي قربت يارشويم ليك ،آنان زخيال صادقه در گذرند گويند هر آنچه هست بس باشدشان ساكن فكر زشهر خويش بيرون نبرند مصلح رب هرچه در كف بودشان بهرافزوني نعمت صفري پيش از عددند چون براي وصل جان خوانديم نماز زير لب گفتند، برنايان چه پوكيده سرند گر مثال واكنش باشد نزول رحمتش جون تماشاچي يوني ، همواره اندر نظرند ما كوچ نشين و فارغ از شهر نشيني جبريان بي تحرك بهرمان تك تبرند در رسيدن سوي جانان مستحق حاجتيم. خواه اين بار وجودم به گراني نخرند نادي همواره قنوتش بوي مطلوبش دهد اين چنين آغازها وي سوي معشوقش برند تراوش اصوات ِهنجره ي پيرامون ، طوفان نگاه آدم هايي كه درشريان هاي كالبد شهر غوطه مي خورند ، لرزش تلفن همراه تو كه زاييده ي ترس يك مهربان است ! من مدهوش نگارگري پروردگارم مي شوم ، گاهي در آسمان آبي نگاهت پرواز مي كنم ، اوج مي گيريم و از هرچه تعلق است مستعفي مي گردم ، انگار معراج را در افلاك نگاه شما نشانده اند ، فرستاده ي خيالم به پيام آوري مبعوث مي گردد تا مقر ِّ وسعت شما گردد ، بنويسد بر روي سينه ي كاغذ هايي كه نه از تحريف مي ترسند و نه از تهمت همسايه ها هراسي دارند ! ؛ يك كتاب مي شود تمام حرف هاي من و يك دنيا مي شود تمام ناگفته هايم ؛ يك قاموس مي نويسم براي توصيف و ترادف ِ تمام واژه هايم ، اصلا نگاهي نو در باغچه ي شعور اين آدم ها نشا مي زنم و آن ها را از بند واژه هاي پوسيده و رنگ ورو رفته نجات مي دهم . آنجا وقتي آدم ها از نور به ظلمات پناه مي برند ، تازه هدايت مي شوند ! چون آسمان من تاريك است و روشنم مي كند ، من اين رسالت را مي پرستم و از پسش بر نمي آيم ، صداي ناهنجار فال فروش : _ آقا يه فال مي خري ؟ . چقدر زود فال من به نگون بختي مبتلا مي شود ؟ نه پيامبري باقي مانده است و نه آدمي و نه حتي چون مني ! من از تمام اين تصوراتم هراس دارم .... دهانت را ببند ! مبادا بگویی از کسی متنفری ! چقدر نفرین می کنی !!! ؟ خسته ام کردی ...اصلا کدام نادانی تو را پرچم کاوه ی ما کرده است ؟ کاوه ی ما ۲۵۰۰ ساله است ، اسم پدرش كوروش و اسم دشمنش .... تو اسمش را مي داني ؟ راستي ميدانستي ؟ همسايه مان گرسنه است ؛دخترش خودفروشي مي كند ؛ پدرشان هم معتاد است ! من چقدر از فال فروش ها فال بخرم !!!جيبم پر شده از الفاظ حافظ و ويفرشكلاتي و آدامس يخ زده !!! پشت چراغ قرمز شهر ، يكي التماس مي كند : "آقا تورو خدا ، جون هركي دوس داري ؛ يكي بخر" تو كه نديدي !!! پشت شيشه عينك شما ،حقيقت ها قايم باشك بازي مي كنند .... خوش به حال شما .... محله ي ما گوجه و سيب زميني اش ارزان نيست !!! كارت سوخت مان هم شارژ ندارد تا از نارمك خريد كنيم !!! خوش به حال شما ... يقه تان خانه ي شپش هاست و ريش تان ميعادگاه عنكبوت !!! عجب حفاظتي مي كنيد از اين حيات وحش !!! خودتان هم كه گرگ هستيد و شير و پلنگ و .... لاشخور ! اينطور گشت ارشاد با شما غريبي نمي كند ! باز با باز ... اصلا بي خيال كبوتر ها ... انقدر نفرين نكن ...سرم رفت ...! مي ترسم بر دشمن لعنت فرستم و تو سقوط كني !!! از تو هيچ چيزي نمي خواهم ... نه سفره ي پر از نفت ... نه شكم سير .... ! تو فقط هواي اهالي روستا را داشته باش ... انقدر بهشان ناسزا نگو ... اينجا دهكده ي جهاني است ! بچه هاي كاوه صورتشان را با سيلي سرخ كرده اند .... آبرويشان را نريز !!! فقط ساكت باش ... 

فقط بلدي پشت ماشين هاي شيشه دوديِ ساخته ي دست مستكبر و صهيونيست لم بدهي و نفرين كني !!!
| : |

