جانا ! تو بر عرش خويش استواري و من بر فرش نشيني مستعار؛ بالانشينان را چون سير در افلاك نصيب گرداندند ، نظر بر خاك رهاندند ؛ پس آسمان تو را دربار گشت و من را خاك زنهار . روي بر خاك افكنده را چه توشه موجود كه ستاره اي انيسش گردد و آسماني حريص ؟! ستاره ي ديدگان بر من دريغ داري و در دل حريق افكني تا نور را مديون آتش باشم ، غافل از آن كه روشنايي چون با حريق معلول گردد ، عاقبت سياهي را علّت شود . چونكه مشرق گه خورشيد شود خانه ي دوست / مهر و مهرش همگي در يد و اندر كف اوست جان فكـــــندن به رهـــش هيــــــــــچ نـــداردحـــاصل / آسمان مـنـزل او باشد و رويـــش با اوســــت پروردگار ــ تعالي ــ چون سايه ات افراشت ، آفتاب در سينه مان گماشت تا قوّه ي ادراك مان ضعف را بارز گرداند و عظمت تو را عارض ! كه سايه چون تواند بنياد خورشيد باشد ؟! بر سرم سايــه فكندي و جـــهان روشـــن شد / هرزه روي خانه ي جان گلشـن و سوســن شد ذات شيطاني از آن پس سوي خورشيد شتافت / هرچــــه ابليس به جان بود به آن دشمــن شد آنقدر دوستت دارم كه قدر نمي دانم و فقط قدر مي دانم و مي دانم كه خودت هم مي داني !؟! نادی آغاز "فروردین ۱۳۸۸" پيكر افلاكيان را واهمه از خاك نيست در بروز عشق تو از ديد مردم باك نيست پادزهر عشق تو نيش بدان خنثي كند دشمن جان كوير زخم دل خاشاك نيست روسفيد ظلمت چشمان مستت گشته ام طاعنان را اين تناقض جنبه ادراك نيست ذهن كوته ديدگان توفيق اين بينش نبود كآسمان سينه ي تو دردل افلاك نيست آينه رسم خجالت پيشگي آيين نمود در قياس يار ما هرگز زلال وپاك نيست عقل واحساس مرا عشقت به يغما برده است طفلكان كاوه ي جان قابل ضحاك نيست جامه رسوايي ما نغمه آغاز گشت بهر نادي در بهاران به زآن پوشاك نيست 
| : |

