اين بار تحميد مخلوقات افكارم _اين واژه هاي دوست داشتني _ افسار آن ها را بر دست نمي گيرد و جلودار ترواش حقيقت هاي تلخ نهفته در وجود آنها نمي گردد ؛ آخر رشوه هاي زبان آدم ها _اين آفرين گفتن هاشان _تمام وجودش را اشباع كرده است و هيچ مرهمي براي زخم هاي عميقش نمي شود ؛ شايد اين همان تاثير نفخه ي الهي در روان اوست كه رنگ آبي و سبز اسكناس اين زميني ها را مذموم مي انگارد و نادي آغاز سازي مخالف مي نوازد . در اين تاريكي عذاب آور و ضلالت بخش ، دغدغه ي اين زميني ها ، آدم را ياد ابتداي خلقت مي اندازد !همان زماني كه آدم يادش رفت آدم است و من و تو را نا خواسته و او خواسته ،"فقط" ، به زميني شدن مبتلا نمود و حوا ، در هواي بي گرد و غبار حيات خويش غوطه مي خورد و دلش را به آدم بودن همسر خويش خوش كرده بود! شايد فقط عشق مي توانست روح انهار جاويدان را به جوي روبروي خانه شان بدمد و بهشت را دريك مزرعه ي متناهي خلاصه كند . آري، " دغدغه ي اين زميني ها آدم را ياد ابتداي خلقت مي اندازد. " ، همان زماني كه بشر در پي ارضاي ساده ترين نياز هاي خويشتن بود و از اتحاد و هم دلي ، آوايي سر نمي زد ، تا نكند منفور صنم ها ي چوبينش گردو چيزي براي خوردن نيابد ! پيشرفت كرديم و گفتيم : نكند لباس كهنه مان سارق اشتغالمان گردد و همسرمان بي سرمان سازد! به روز گشتيم و فرياد زديم : نكند ناخن مان برق نزند !! نكند رنگ رژ لب مان با روسري 30 سانتي مان ست نشود !! نكند دختر همسايه نگاه چپ بكند ! نكند فلاني آن كند كه بنايد با ما بكند !! وقتي هيچ راهي براي فرار از جهان سومي شدن نيافتيم رفتيم سراغ زرق و برق توسعه يافته هاي مو طلايي ..اسم اتوبوس هامان شد بي آر تي و قطار را مترو خطاب كرديم ساعت هاي عمرمان را به پايش ريختيم و خيال كرديم كه كه پيش افتاديم و ازپس در گذشتيم ، غافل از اين كه كاشانه ي 2500 ساله مان را ويران كرديم و پارسي را فقظ پاس كرديم !! تمام فريادها مان را در زندان سكوت محبوس كرديم و پشت پا به بغض خالي از گريستن نموديم و آن را در بايگاني كينه ثبت نموديم ؛ تا نكند صداي فريادمان ، ملودي دوست داشتني فلاني را ننوازد و خدايي ناكرده مغضوب درگاهش شويم ! آخر ان وقت راشدان مرشد نديده با گشت ويژه شان پاپي مي شدند اين ندا از آن كيست تا به سياهي ميزبانش شويم !! قرآن بر سر گذاشتيم و دل ها را زير پا ، اختيارمان را ستوديم و از بازيچه بودن گلايه كرديم !درگوش همسايه لالايي خوانديم و شب ها با ديازپام10 به استقبال روياهاي صادقه مان رفتيم !به خدا عشق ورزيديم و بنده اش را معبودمان ساختيم و دل مان رفت براي دستاني كشيده و چشماني سياه و يك كمي هم سرمست "فقط"! من و تو چه بر سر خداي مان آورديم ؟ وقتي تعقيب سايه مان را نظاره گر شديم از ته دل خنديديم و معبودمان راگفتيم "خدا خيرت دهد"كه ما را اشرف مخلوقاتت نمودي و فرشتگان را وادار به سجودمان ! " بي خبر از عمر سايه ها و گنج نايافته مان" ! تا اين گونه حوصله ي تو _اي مخاطب دوست داشتني _پليس ضد شورش انقلاب واژه هاي من باشد !!! خدا از سرمان بگذرد "فقط"... ...

| : |

