تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

"بسم الله الرحمن الرحیم "

 

 

صبح یک روز آفتایی چشمان این نوزاد روستایی به طبیعت گشوده گشت وسرآغاز فخر فروشی نمود به سرانجام ؛

تا لبخند او مادرش را وادار کند رخوت و خستگی های خویشتن را با یک بوسه خنثی کند و یک آفرینی بگوید به خالق تا دیدنی اش !

تا فکر خشک سالی و قحطی تنها مشغله ی افکارش نباشد و بوی میلاد مزرع خیالش را گلگون کند

شاید دستان این نوزاد جای خالی همسر او را پر کند و چشمانش هم محبت او را تجلی کند .

 

آدم های روستا مردمانی خونگرم و عشقبازند و نداشتن را به داشتن دیگری ترجیح می دهند  song Of start

آنها همگی کار می کنند و سفره شان را در خانه ی کدخدا پهن می کنند ،

دختر های روستا بوی گل می دهند و پسر هایش هم بوی مزارع گندم را !

صبحانه ی مردم آنجا نان تازه و ریحان و پنیر است آنجا کسی صبحانه تخم مرغ نمی خورد تمام تخم ها فرزندانی زیبا می شوند زیر بال های مادرشان!

 

نوزاد داستان غافل از فکر آینده ، در چنین جایی نفس می کشد و برای خودش یک جوانی می شود با تعصب !

و خوشحال از این که برای مادرش کار می کند و نان آوری است در خانه!

صبح ها در مزرعه ی ÷دری کار می کند و عصر هایش هم با چوپانی می گذرد ،

خلاصه کوله بار زندگی را  با دستان پینه بسته اش بر دوش می کشد و طعم خوش زیستن را نوش جان می کند !

 

 

مردم روستا در روزهای محرم عزاداری مفصلی بر پا می کنند و حماسه ی عاشورا را زنده می نمایند

حماسه ای که تعزیه گردانش محمد می شود با چند نفر از بچه محل های با صفایش

آنها تمام اعمالشان را با خلوص نیت به جا می آورند ، آخر فقط یک معبود دارند و مثل من تو اسیر چشم ها و زبان ها نمی شوند

آنها معتقدند روزی آدم ها فقط دست خداست و دیگر آدم ها و وسایط ،همگی از مداخله کردن در تقدیر خداوند عاجزند .

 

اما آدم ها همیشه قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند،

قدر معصومیتی که در وجودشان تجلی می کند و روحانیت را تفسیر می نماید و آن وقت نگاه تو را از ظواهر دور می سازد و می دانی  که هر دراعه ای ، جبه ی درویشی نمی شود و هر ریشی ، خیال ساقه را از جاودانگی ریشه ایمن نمی دارد !

مثل من که قدر تو را ندانستم وو قتی زیبایی رخسارت را از چشم چرانی پرتو های افتاب مصون داشتی و زیر خروارها خاک پنهان نمودی خیال هجرت به سرم خطور نکرد و هم سفره ی این زمینی ها شدم !

مثل تو که قدر عشق را ندانستی و خیال کردی هر خواهشی ، تمنای هوس یک آسمان جل است !

آدم ها قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند "اصلا" !

مثل محمد که قدر چین و چروک دستان مادرش را ندانست و راهی شهر شد ، تا هوای زندگی مدرن روحش را آن ور آبی کند و دیگر سرگرم یک گله ی گوسفند نباشد ،

غافل از این که یک روزی  شاهد رزم شیر و روباه  و پلنگ می شود و زیر دست و پای شان هیچ از او باقی نخواهد ماند ، حیوان هایی که خیال کردند می توانند ظالم بمانند و همیشه قدرت در سیطره ی اختیارشان است !

می دانم که تو "ای غریبه ی دوست داشتنتی " تک تک آنها را می شناسی ! "من هم اگر بگویم اسمم می شود  آدم سیاسی "

 

----  

 

 

 

یک خانه ی قدیمی قزاضه !

تمام دارایی اش همین اندک بضاعتی بود که از فروش زمین های پدری به دست اورده بود  song Of start

وتک فرزندی که  زندگی اش را وقف او کرده بود و خون بهایش را بر سر سفره ی اونان می نمود تا شاید فردا برای خود کسی شود و دیگر خیال نکند محله های بالای شهر بهشتی است که او به خاطر خالی بودن حساب های بانکی شان از آن محروم گشته است. نه اعمال پسندیده اش!  

تا اگر یک ادم پولدار دید رنگش از خجالت نپرد و حسرت کاغذهای زندگی بخش را فقط در ژرفای زمین خلاصه نکند !

تا شاید وزیر و وکیل و مهندس و دکتر شود و دیگر دلش را به بارانی شدن اسمان نبندد و خیالش از خشکی زمین در امان باشد

 

 

همسرش یک بانوی تمام عیار بود که دوشادوش او رنج زندگی را متحمل می شد و هم آب می شد !

جوان که بودند عاشق هم شدند , نه به خاطر لوازم آرایشی های شهربانو با بوی ادکلن های محمد ؛ نه به خاطر واسطه هایی که افکار ما را بیخودی مشوش می کنند و فکر می کنیم عاشق شدیم ! آنها دلداده ی صداقت و معرفتی بودند که شریان های کالبد شان به چشمانشان عرضه می نمود و دنیا را در یک گودی اشک آلود خلاصه می کرد ؛

آنها یک جفت موجود فرا زمینی بودند که بازیگوشی های فرشتگان آن ها را در فهرست زمینی ها فرو کرد !

 

محمد سخت کار می کرد و پول نشبتا خوبی به دست می آورد ؛          

تعزیه خوان روستای عسگر آبادحالا مجبوربود عروسک خیمه شب بازی این زمینی ها شود و به ساز ناهنجار روزگار برقصد و عشوه گری کند ،

غافل از این که تک فرزند او اسیر و معتاد افیون گشته است و درزای شب را با بوی نامحرم فتح می کند !

محمد نمی دانست پسر های شهرشان چه آرزوهایی دارند ، نه 206 را می شناخت نه خبری از محبوبیتIglesias داشت

نمی دانست شب ها باید با صدای صفحه کلید کامپیوترپسرش به خواب برود و صبح ها با صدای سشوار او از خواب برخیزد

محمد از این خوشی های الکی هیچ نمی دانست !                     

 

اما زمانه هنگامی بر رخسار سرنوشت او سایه افکند که دارایی های یک سالش را در دست گرفته بود تا در حساب بانکی اش واریز کند                     voice Of start

که ناگهان ......

و همه ی آرزوهایش به سرقت رفت !

 

نمی دانست چگونه در چشمان شهربانو نگاه کند و ترس از شرمندگی در برابر دیدگان او محمد را آشفته می ساخت ،

ازتمام زندگی فقط یک جسم برای او باقی مانده بود که آن هم طعم آسایش را نچشیده بود .

اما نیاز، محمد را مجبور به فروختن کلیه اش کرد تا مجبور نشود خجالت خانواده را متحمل شود !

 

این گونه محمد مجبور شد با روح و جسمی نیمه کاره به روستایش بازگردد و به جرم زیستن محکوم شود!

آری محمد برای یک بلیط باغ وحش بهای گزافی پرداخت !

تا اولین داستان نادی در گوش تو نجوا کند ، و از خواندن بقیه اش منصرف شوی !

----------------------

 

 با مخاطبین :

پست اولت را خواندم و چقدر کیفور شدم ! "پارادوکس"

از تاخیر شرمنده هستم " دورافتاده علی مریم محمد متین ..."

سعی کردم بشناسم اما نتونستم "گلبرگ"

از همه ی کسانی که لطف دارند واقعا ممنون هستم

منتظرتونم

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

کنکور جان

خدا نگهدار !

این وب لاگ به علت فوت ناگهانی کنکور هر ۲ هفته یک بار آپ می شود !

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: