وقتی چشم آدم ها مرا نسبت به تعقیب سایه ام بدگمان می کند ! وقتی زندگی من در یک گره کور و در هم پیچیده خلاصه میشود! واژه هایی که تلاش می کنم آن ها را به قهقرای افکارم بسپارم٬ جان تازه ای می گیرند و سفیدی های کاغذ را محکم در آغوش می گیرند! واژه هایی که هیچ کسی نتوانست فریاد یک دل از دنیا رمیده را در ماورای آن حس کند و دلش بداند که دلم چه می داند !؟ حتی آدم هایی که گمان می کردم نیمچه ای از شبح نهفته درمن هستند و آرزوهای شان همرنگ آرزوهای من است! آدم هایی که همیشه در رویاها یم دستانشان را در دستان خویشتن می گرفتم و کوچه ی آرزوها و آمالم را با آنها قدم می زدم! آخر سر هم می خندیدم به همه ی آنهایی که با حسرت چشمانشان را در گره دستان مان می دوختند و خدا را از آن دورها شکر می گفتم ! آدم هایی که سیاهی چشمانشان ظلمت زا دوست داشتنی می نمود و سیاهی شب را روحانی !!!! آری من نمی دانستم دنیایی که من در آن قدم بر می دارم مختص آدم هاست ! آدم های که یادشان رفته "آدمی را آدمیت لازم است" !! من تمام احساسم را تقدیم به روحی می نمودم که آرزوی فرار از حصار افکارم هر روز و هرروز در وجودش جان تازه ای می گرفت ! من دلم را پیش افکاری جا گذاشتم که هیچ گاه نتوانست دلداری باشد برای روزهای سخت و طاقت فرسای من ! روزهایی که با رفتنشان باری از روی دوشم برداشته می شد و خود را یک گام به آرزو هایم نزدیک تر می دیدم ! آری من با تمام وجودم عاشق شدم !!! حالا !!! .................. جدایی دارد خفه می کند روحم را !!! .................................................خدایا کمکم کن ! من آدم آزمون های بزرگ تو نیستم ! من اهلش نیستم ! کمکم کن ! نخند به روزگار در هم پیچیده ام .... 
| : |

