این سرآغاز قصه هایی است که پدر بزرگ با صدای خسته اش به افکار کودکانه ام عرضه می نمود تا از شر پرسش های عجیب و غریب من در امان بماند و صبح زودتر بتواند بدود به دنبال یک لقمه نان! تا از او نپرسم چرا وقتی با عکس مادر بزرگ تنها می شود خیره می شود به رخسار و او پشت هم سیگار می کشد! تا نپرسم چرا هیچ وقت ستاره اش در آسمان چشمک نمی زند و همیشه پشت ابرها خوابیده است ! تا ندانم چرا همیشه وقتی یکی بود آن یکی هیچ وقت نخواست باشد ! و تا آخر قصه هم خبری از او نشد که .....نشد زندگی قوانین جالبی دارد برای خودش ! آدم ها تا آخر عمرشان انتظار می کشند ! انتظار یک نگاه گیرا ! انتظار یک روز بارانی ! ! انتظار یک پنج شنبه ! انتظار یک بوسه ! یا مثل پدر بزرگ انتظار یک دنیای دیگر ! ----------------------------------------------- کودکی آدم ها خیلی صفا دارد ! یک دنیا صداقت و بی ریایی در یک قلب کوچک خودش را جا می کند ! آدم وقتی کودک است راحت تر می تواند دست دختر همسایه شان را بگیرد و با هم صحبت کنند ! آن وقت کسی با چشم دشمنی به آدم نگاه نمی کند و نمی گویند" فلانی مجرم است "!!!! آدم وقتی کودک است به عشق فکر نمی کند و فقط یک پدر می شناسد و یک مادر ! آدم وقتی کودک است از شیطان خیلی می ترسد ! نه به کنکور فکر می کند ... نه به مهندسی... و نه به پزشکی !!! ---------------------------------------------- دیشب تا نصفه هایش با دوستم-محمد- حرف می زدیم ! سرهای مان را روی شانه ی زانوهامان گذاشتیم و از خودمان گفتیم ! می گفت مردها اگر می توانستند گریه کنند خیلی راحت تر زندگی می کردند! راست می گفت ! گاهی حس می کنم تمام وجودم زیر چند تن بار گیر کرده است ! این جور وقت ها یک قطره اشک یک دریا نیرو به آدم می دهد ! می دانید ؟ همیشه فکر می کنم یکی مثل سایه هوایم را دارد ! وقتی می روم جلوی آینه ناقلا خودش را پشت سرم قایم می کند ! هر موقع هم می آیم گریه کنم پوزخندی به من می زند و از ترس تمسخر یادم می رود گریه کردن را! --------------------------------------------------- نمی دانم با وجود این همه مشغله چرا خودم را سرگرم می کنم به چهار خط نوشته ی بی جون و رمق! نوشته هایی که اگر کسی بگوید قشنگ است قه قه می خندم "فقط" دوستون دارم ![]()
زیادی !
| : |

