تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

دیشب نصفه هایش که شد دلم را سپردم

 به چند ورق کاغذ و یک دنیا دل !

تا احساس محبوس بودن در زندان کالبدم را به متروکه ی مخیله ام بسپارم

 و عشق بازی کنم با عشق بازی واژه های عاشقانه ام .

شاید این گونه بتوان فریادی کشید در اوج سکوت خدا را از آن بالا ها بیدار نمود

تا بگویم هر آنچه گوش این نامحرمان بدهکار آن نیست

و فقط می خندد به تلخی ناشنیده هایش

چه صفایی دارد وقتی تو باشی و آن یکی هم فقط خدا !           alone..

وقتی طالب دنیای دیگری می شوی و

 از عمق وجود می خواهی که سایه ات گرمای زمین را احساس نکند!

یک دنیای دیگر ....

دنیایی که آدم هایش عاشق نمی شوند به یک نگاه ساده

و دختر و پسرهایش  ،  نجابت را نمی فروشند به قیمت حقارت

جایی که آدم هایش  عشق را از موتور های جستجوگر طلب نمی کنند

و  انسان هایش می خندد به افکار پوچ و بی ارزش من و تو !

احساس آدم ها بازیچه ی دست و این آن نمی شود

 و هر روز مهر باطل نمی خورد

آدم های آنجا وقتی عاشق می شوند در وجود یکدیگر چسبانده می شوند

 و هیچ نگاه سارقانه ای دل آن یکی را نمی برد به ناکجاها !

حساب بانکی ادم ها  ، سنگینی ارزش آن ها نمی شود و اسکناس های آن جا دستمال بینی کودکانش می شود !

نه پشت کنکوری دارد ....نه شاگرد اول ...نه ...

آنجا یک رنگه دیگری دارد اصلا ....

 

 

 

به پشت سرم که نگاه می کنم خاطراتم تمام وجود من می شوندو آن گاه دنیا بودن را لمس می کنم .

خاطراتی که رنگ تو دارند و بعضی هاشان بی وجود نام تو بی وجود می شوند !

همان هایی که امروز فقط ذهن من را مشغول خود می کنند

و تو از زنده بودنشان خیلی وقت است که غافلی !

خاطراتی که یک نگاه به ظاهر از سر عشق این و آن ،

 آن ها را در وسعت ناچیز خویشتن تسخیر می کند و اجازه ی نفس کشیدن به آنها نمی دهد !

 

 

                                    

 

 

آن موقع ها برایت می نوشتم !

از ماه و روز تولدت و آخر سر هم همه ی رزهای دنیا را پیش پایت  قربانی می کردم

از نیلوفرهای حیاط مان می نوشتم  ،

از غنچه ی کوچک زندگی خودم که طعم شکوفا شدن را نچشید "هرگز" !    

از جنب و جوش و تحرک و فرار از رخوت !

حتی نوشتم از نا گفته هایی که ،   ضمیری  نا خودآگاه دستم را از نوشتن شان عاجز می نمود !

اما آخر سر وجود تو همه ی آن ها را ناکار می کرد و  هم همان می شدم که می خواستی شوم !

 

راستی می دانستی ؟

همین چند روز پیش یک شعر نوشتم برای تو  ، زیبا و عاشقانه !              

اما احساس کوچکت یادم نیاورد که بخوانم برایت شعرم را !

آخر  ، آسمان برای باریدن رعد و برق می خواهد و یک کمی هم ابر !

آسمان بیخودی نمی بارد "هرگز"

 

 یادت که هست؟

می گفتی مغرور هستی و یک کمی هم بی احساس !؟!؟!

راست می گویی  ، هم مغرور هستم و هم یک کمی بی احساس

فقط جرمت سنگین تر می شود با این اعتراف !

آن وقت تو خود غرور می شوی و خالی از احساس !

آری  ،

من مغرور هستم و یک کمی بی احساس !

 

امروز گذشتم از هر چه که تو می خواستی بگذرم !

حتی از زیبایی دست نوشته هایی که هر کسی می خواند

آخرش می گفت :

"آه چه زیبا "

دیگر حتی دلم را به این چرند و پرند ها هم خوش نخواهم کرد 

چیزی نیست جز یک احساس محقر !

 

آی  ، ای آخرین ثانیه های وجود من

برای رفتنت بهانه نکن این و آن را !

بی بهانه ام قبول کردم !

عاطفه درخور گدایی نیست

می خندم

چون مغرور هستم و کوهی از احساس !!!!

 

 

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

تا  طلوع .....فقط .....هفت غروب !!!

nadi-e-Aghaz

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: