زندگی آدم ها در امتدادی قدم بر می دارد که فراز و نشیب های آن انسان را به انجماد فرا می خواند هر دستاویزی ، قرار را به وجودشان عرضه می کند تا به بهانه استراحتی گذرا از ادامه صرف نظر کنند تا به واسطه ی یک جرعه آب ، انبوهی از موفقیت از خاطرشان فرار کند و آنها را به بضاعت ناچیزشان قانع کند . اما وقتی گنجایش عمر با فرسایش کالبدشان به سرحد خویشتن رسید "تازه" در می یابند که نتوانستند رویای شیرین کودکی شان را با آجرهای سعی و تلاش به عمارتی مبدل سازند که بی گمان روحشان در آن اسکان می یافت! آن گاه خدا "این نور وصف ناپذیر" را در عدالت خانه ی خیالشان متهم می سازند و به جرم ناخدایی در متروکه ی خیالشان به امان خودش می سپارند ! این گونه سایه ی یاس و نا امیدی بر فراز روانشان رخ بر می تاباند و تاریکی را سهم شان می نماید و خیال افسرده شان ، حرکتی دوباره را به استهزا می گیرد و .... ..... این جا یعنی خدا حافظ زندگی ________ پرستو ها کوچ می کنند ! از فرط سوز زمستان و عطش تابستان آن ها بر فراز زمینی غوطه می خورند که آغوش وسوسه انگیزش هر لحظه آن ها را به فرود وا می دارد لب های در هم آمیخته ی لاله های صحرایی ، وسعت سینه ی چمنزار و حتی تبسم گلبرگ ها ی نیلوفری که ریشه اش مدام با لجنزار عشقبازی می کند ، همه و همه دل پرستو را به زمینی شدن و قانونی شدن دعوت می کند ! پرستو می داند که وحشت زمستان رخسار غفلت آلود زمین را به سخره می گیرد و او را کفن پوش بهاری می کند که دیگرعمری از او باقی نمانده است ! پس فقط به مقصدی فکر می کند که جاودانگی، رهین وصالش با اوست پس پرواز می کند تا ابدیت را از دست ندهد و هم کیشانش نخندد به ریش افکار او ! تا عقوبت زمستان و گرسنگی و پژمردگی ، دست و بالش را به هم نبندد . پرستو توقف نمی کند "هرگز" مرگ پایان اوست "فقط" رودها در آغوش رودخانه می غلتند ! از هراس ماندگاری و "رخوت" از ترس گندیدن در مردابی که بوی تعفن می دهد و لاشه ی قورباغه ! آن ها دل ناهمواری ها را می شویند و زلالی را به آن ها القا می کنند . قدم بر می دارند و هم پیمانه ی دریایی شوند که عظمت خویشتن را از برکت عشق رود در سینه گنجانده است. گاهی هم من و تو منع وصال می کنیم و گره کور را به زندگی رود عرضه می کنیم !! ولی ، او توقف نمی کند هرگز بند من و تو پایان اوست فقط ! وتو ای وسیع ترین سایه بر موجودات هستی ! ای کسی که شیطان را شیطان ساختی و غرور را شیطان ! در کدام گوشه از خیالت ، رود را اسوه نمودی و پرستو را اسطوره ؟ یا اصلا به این ها فکر نکردی و تازه فکر می کنی که باید گاهی هم فکر کنی؟ !!! ای بنی آدمی که هر ایستگاه را برای توقف گزینش می کنی و بساطت را هم در آنجا پهن ! چه زود دلت را به زمینی شدن کثیف می کنی ! اصلا تا به حال به آسمان هم فکر کرده ای !؟ یا فقط دلت ضعف می رود برای یک چهره ی با نمک و لب های قلوه ای و چشمانی مست و خمار ؟ تا پیش همه فریاد بزنی و دلت را خوش هم خوش کنی که : " آی مردم !!! ... عجب صفایی دارد مجنون شدن ! " غافل از این که خودت را بازیچه ی کودک روزگار نمودی و بذر هوا و هوس را در سینه ات پاشانیدی ! آی ، ای همانی که دلت را به نیلوفر ها یی خوش کرده ای که در مرداب ریشه دوانده اند ! ای ناآشنایی که مجری حیله های شیطانی شده ای ! ای مسافری که در هر ایستگاهی اتراق نمودی و فکر کردی که ، پایان، انتهای توست !! تا کی استشمام بوی مرداب برای تو لذت بخش است !؟ تا کی پشت هر بندی توقف می کنی و هیچ جنبشی را از خویشتن بروز نمی دهی ؟ چند قدم جلو تر ، دریایی از عظمت انتظارت را می کشد ! دریایی که بوی نفت ، ماهی هایش را خفه نمی کند و نهنگ ها آن هم هوس خودکشی به سرشان نمی زند ! دریایی که قایق های آن گل های نیلوفرکه... نه ... "مریم " را به سویت روانه می کنند و محبت را آشکارا می نمایانند ؛ کمی جلوتر ، چندین فرشته ، مطیع سرزمینی می شوند که امارتش را تو عهده دار می شوی ؛ آن وقت ، خیال تو متاثر از کرشمه های این زمینی ها نمی شود و طعم آسمانی شدن را می چشی ؛ آن گاه ناخدای کشتی زندگانی را فریاد می زنی و بوسه های عاشقانه ات ، فقط صورت او را نوازش می کند ! عجب صفایی دارد ! صورت خدا را بوسیدن ! کمی آن طرف تر ، دریایی است ؛ جنبش لازم است ! .... من و " تو" نه دلمان را به این دنیا خوش می کنیم ، نه به محتویات آن دل می بندیم ! من وتو _ای غریب ترین صدا در قاموس اصوات _ فقط حرکت می کنیم ، یادمان باشد همیشه : .......{" توقف فقط در ایستگاه "}....... جواب یه دوست ! حقیقت برای من آرمانیه که بتونم باهاش آدم شم ! رفیق زندگی من !!! بی اسم و با اسم برای من آشنایی !
| : |

