زندگی سخت تر از تصویری است که همیشه افکار نو پای کودکانه ام برای من به صحنه می کشید من هرگز درک نمی کردم در ماورای این جریان ، حقایقی است که گوش هایم را از شنیدش نا شنوا ساخته اند خیال من واهی ترین جلوه ازیک حادثه که به دنیا آمدن من بخشی از آن شمرده می شد را به تصویر می کشاند و از دروغ و نیرنگ چیزی نمی فهمید صفحه ی نقاشی من آسمان های آبی داشت و صورت های خندان و بچه ای که دست پدر و مادرش را محکم گرفته بود تا با تبسمش تمام محیط پیرامونش را سبز کند . من هرگز نمی دانستم پشت این صحنه چهل و شاید هم بیشتر نقاشی می کشند آری من فقط متظاهر ترین جنبه از وقایع را مشاهده می کردم و فراتر از آن برای من حتی مجهولی بیش هم نبود همه چیز برای من همان بود که.... بود ! نمی دانستم این معصومیتی که سراسر وجودم از آن آکنده است را تباه می سازم و روزی نظاره گر نیست شدنش می شوم من از دریده شدن پرده ی عصمت آدم ها چیزی نمی دانستم و فقط به بازی های کودکانه ام فکر می کردم سهم من از رخداد های اطرافم غفلتی بود که بر من حاکم می شد ذهن من کوچک تر از آن بود تا درک کند که گاهی مجاهدی پشیمان می شود از ایثار ها و فداکاری هایش یا جوانی برای فرار از دغدغه ی افکارش افیون را دوای مخاطره اش می نماید من از ظاهر فریبی آدم ها برای دستیابی به ایده آل های شان هیچ نمی دانستم ! و از ریخته شدن خون آدم ها به نا حق هم خبری نداشتم من به بازی ها ی کودکانه ام فکر می کردم "فقط " من دوست داشتن را در بوسیدن زبری ریش پدر خلاصه می کردم نمی دانستم برای آموختنش باید نگاهم باشد و نگاهی نمی دانستم آسمان وجود من محتاج گلبرگی است تا شیفته ی درون ساده و زیبایش شود تا به واسطه ی اشتهای حس کردنش وجود خالقم را لمس کنم و اسم من خوشبخت ترین مرد روی زمین شود ! آری ،! عشق برای من گمنام ترین واژه برای احیا نمودن بود و احساسی است که هنوز هم برای من گنگ و نامفهوم جلوه می کند و هیچ گاه هم دچارش نخواهم شد !!! سختی و رنج برای من با اشیایی تفسیر می شد که آرزوی مالکیت شان را داشتم اما زندگی من خالی از وجودشان بود نمی دانستم رنج یعنی مناظره ی دخترکی که زخم تازیانه های زمانه را با فروختن شاخه گلی جراحی می کند نمی دانستم یعنی رضا نبودن شاکی از حکم قاضی نمی دانستم یعنی دغدغه ی پدر برای امتداد مسیر معیشت خویشتن همه ی این ها غریب ترین خیال بودند برای دغدغه شدن رنج برای من اندوه نداشتن دوچرخه بود و ساعت شماطه دار ! و من به بازی های کودکانه ام فکر می کردم "فقط" دروغ برای من ترسناک ترین هیولا بود که هر گاه زبانم وجودش را محسوس می شد از ترس آتش جهنم بند می آمد . درک این که روزی این هیولا به فرشته ی نجات آدم نماها مبدل می شود برای من فراتر از افسانه های مادر بزرگ بود ! من نمی دانستم این هیولا روزنه ی امیدی می شود برای جاودانگی ظلم و افزون وعده ها و وعید ها من نمی دانستم دروغ برای شیطان های دور و نزدیکم سایه ی امنی می شود برای فرار از آفتاب پرعطش کوتاهی غفلتشان من فقط به بازی های کودکانه ام فکرمی کردم . روزها شب شدند و شب ها هم روز من چند سال بزرگ تر شدم و مناظره گر افکاری گردیدم که گستردگی درونم را ترنم خیالم می نمود زندگی برای من مقصدی بود که تک ایستگاه سرابش ، مرا به انتهای مسیر هدایت می نمود سرابی که در اعماق مه آلودش ، نقش و نگارهایی زیبا ، چشم آدم را خیره می نمود به شکوه نهفته شده در آن و دیده را از نظاره ی حقایق محروم می نمود تا ظاهر پدیده ها برای من حاکی از صفات درونشان باشد این گونه مقصد من به ظاهر سامی و متعالی بود و همه چیز زیبا و دوست داشتنی می شد خیال من از لبخند جنبنده های اطرافم ، مهربانی شان را به من عرضه می کرد و هرگز درک نمی کردم شیطان هم قهقهه می زند به گناه هایی که من مرتکبشان می شوم من نمی دانستم زیبایی سلطان جنگل مانع از درندگی او نمی شود و شاید هم این گونه دل می بستم به لب های قلوه ای ، قدی رعنا و دستانی کشیده و هم ظریف آری ، بصیرت من ناشی از قضاوتی بر ظاهر اشیا بود ! و باطن آن ها برای من غریب ترین سوژه برای مناظره بود ! من و تنهایی من با هم رشد پیدا کردیم و دفترچه ی اعمالمان را هم سیاه و سفید نمودیم تا امروزها را با هم تجربه کنیم امروزهایی که سرنوشت جوانی من و تنهایی ام به واسطه ی رفتن و آمندشان طرح کتابت می خورد و من تازه ، آهی می کشم از سر تمام غفلت هایی که تجربه ی کوچکم آن ها را آموخت و عبرت کرد کسی چه می داند ، شاید هنوز همان کودک سال ها پیش هستم که آرزوی ساعت شماطه دار را دارد ویک دوچرخه و گنجایش ذهنم یه کوچکی دستان نمناک همان دوران است ! چه سودی دارد وقتی معادله را می دانی و حتی جزیی کوچک از حل آن نمی شوی این گونه لااقل خیالمان راحت تر می شود و فکر می کنیم که نمی دانیم تا ندایی دوردست ... "خدانگهدار" وقتی پرستوها در وسعت آسمان بال می گسترانند و از سوز سرما فرار می کنند وقتی نیلوفرها بید مجنون حیاطمان را در آغوش می گیرند و او را به جرم عاشق شدن به دارمی آویزند وقتی غفلت نبات به تحول در حیات مبدل می شود وقتی نوشته های دست و پا گم کرده ی من نا امیدی و یاس را به فراموشی می سپارند یا وقتی که صدای جاروبرقی تنها موسیقی جاری در اتاق من می شود !!!؟ بهار قدمش را روی چشم طبیعت می گذارد و اعتدال خویشتن را تحفه ای می کند برای او و تبسمی می کند به حال برف هایی که روی پشت بام ها ، دلشان آب می شود برای لحظه ای زنده ماندن تا بلکه ندای آغاز معبودشان را مستمع شوند و تنها پایان این شروع نباشند ! سفره هفت سین مثل هر سال تنها سوژه ای است که می تواند من و آدم های پیرامونم را به دور خود جمع کند نا مادر بزرگ قرآنی بخواند و دست خشکیده اش را روی سر ما بشکد ! همه چیز این جا هست : اما تنها واژه ای که هرسال افکار ناتوان من در جست و جوی اوست،سایه ای است که روی سفره ی ما نیست آری ؛ این تنها سینی است که که هیچ گاه نتوانست وجود خارجی تو را بر روی دوش خود حمل کند تا به واسطه ی حضورش ، سفره ی ما را کامل کند "تو – ای ناپیدای دوست داشتنی – نیستی تا بودنت هستی من را تفسیر کند "! حالا زمستان رفت و رو سیاهی به دیواره ی شومینه ی خانه مان ماند تا تنها سیاه پوش این ضیافت رخسار کریه او باشد ! تا لذت زندگی را بفروشد به ذلت شرمندگی ! مهم نیست ... ! خرجش فقط یک دستمال است و ... شاید هم یک کمی آب راستی ؟ دستمالی به بزرگی دل آدم ها هم پیدا می شود ؟ تا ظلمتی را که به اندازه یک عمرزمستانی و کولاک زده در درونشان نهفته شده است را بزداید تا چشمه سار درونشان را زلال سازد و آنها را وادار کند که دست از این سیلاب گل آلودشان بردارند ؟ راستی ! دستمالی به بزرگی دل آدم ها هم پیدا می شود ؟ تا پلیدی هایی را که تنها محرکشان شیطان است و یگانه مظروفش ،افکار آدمی ، به قهقرا سپرده شود ؟ تا جان یکدیگر را نفروشیم به متاعی بی جان !! سایه ی سرو پایین می آید و رخسار خورشید هم بالا تا کالبد طبیعت سرماخورده را نوازش کند و نیلوفرهای مان را هم ببوسد نسیمی خوش آهنگ ،آرام آرام، روی وسعت آسمان غوطه می خورد و گزند طوفان را مرهم می شود هیچ کاستی و نقصی نتوانست طراوت زمین را به مخاطره اندازد و دنیا در مدار صفر درجه ی خود نفس می کشد ، " این بار گرم تر از همیشه " مناظره ی این همه زیبایی لذت بخش است و سرور انگیز خیال این که یک بهار دیگر را با تو ای سایه ی ناپیدای من می گذرانم حیاتی است دوباره و نقاشی های زمستانی افکارم را خط خطی می کند و بهار را عرضه گر می شود یک جفت ماهی ، پر جنب وجوش و خرسند ، در ژرفای آغوش حیات بخششان نفس می کشند آنها می شنوند صدای ثانیه هایی را که پشت سر هم جان می دهند و قربانی تولد هم کیش خود می شوند تا تازگی و طراوت را تجربه کنی و سردی و رخوت را از خاطرت پاک کنی تو ، تو ای مناظره گر افکار من می شنوی صدای مرگ و تولد زمان را ؟ نقطه ی آغاز، تقاطع این پایان و شروع است ! پس بمیران هر آنچه درخور نابودی است ! کسی چه می داند ! شاید من نادی آغازت شدم !! یک سال دیگر از بین ما سفرکرد و اندوه ها و آسایش ها را به دفترچه ی خیال ما عرضه نمود تا با ورق زدنش دریابم لذت هر آسایشی دست پرورده ی اندوه ناملایمات آن است مثل ندیدن تو و دیدن تو ! تماشایت زیباست چون لحظه ی مناظره اندک است طلا به واسطه نادر بودنش ، طلا می شود پس رخسارت را در ماورای خیالم تصور می کنم "فقط" شاید تنها راه چاره همین باشد تا یک کمی آرام گیرم شاید این تنها روزنه ی امید در اوج نا امیدی هاست کسی چه می داند شاید نادی آغاز شدم !!!
سیر ؛ سنجد ، سمنو ، سکه ...
| : |

