تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

خیر و  شر.. !

دیشب را سپردم به غفلت خویشتن و چشم را مـامن  تاریکی ها نمودم  

تا مغزم خمیازه ای بکشد از سر بی خبری  و جانم رونقی متظاهر گیرد

تا شاید رخسار واژه های نهفته در خیالم خود را به کس دیگری عرضه کنند

و با هجرتشان ، تنها مشغله ی افکارم نشوند !

اما  دلداده ترین مجنون زندگی من کلماتی هستند که وقتی دستشان را به هم می دهم ذهن من  را ارضا می کنند

 

در مسیرعمر شب ، وقتی خیالات اثیرم خنثی شد به عشقبازی دو پلک و یک چشم بر هم بستن 

 چهره ای فریبا مرا وادار به تعقیب خود کرد

و با طنازی خود روح استوارم را در دریای خیال خویشتن غرق نمود

 

فکر کنم  همه ی زندگی من در ژرفای نگاه پر اضرابش خلاصه می شد

و سایه اش  در معبد تفکراتم  دوست داشتنی ترین تاریکی برای ستودن بود

لبخند او شیرین ترین حادثه ای بود که تا آن زمان روحم از حس کردنش  عاجز بود

و مناظره اش زیبا ترین رخدادی بود که می توانست رخوت افکارم را نابود کند و جای آن را به آرامش دهد

اصلا ،

 تنها موجودی که واژه ی اعتماد از زنده بودنش  نمی ترسید، روانی بود که سنگینی اش را جسم او  او متحمل می شد !

او نه خورشید بود و نه ماه !

و نه همان موجوداتی که بوی ادکلن هایشان تو را می کشاند تا ناکجا و معصومیتت را از دست رفته می سازد

وجود او فراتر از این بود که طبیعت قادر باشد  او را در دامان خویشتن تکامل بخشد !

رخسار او روی بوم هیچ تصویر گری حک نشده بود

و پیکرش دست سنگ تراشان را عاجز می نمود

 

هر چه من واژه هایم را در سایه سار نگاهت  تزیین کنم ؛ در برابر واقیعتی که پیش روی من مصور می شد مهملی بیش نیشت !

 

نمی دانستم به چه نامی بخوانمش !

او که نه در ورای دنیا دستی در میان داشت و نه در ماوراء نوشته های من قابل توصیف بود

نفس زنان در تعقیب سایه اش افتادم تا فرهی را در قربت او حس کنم

و لطافت او را اسوه ی مجنون خویشتن کنم

اما همین که سایه های مان آغوش یکیدگر را لمس نمود  

چشم وصال به ظلمت باز شد و دیده ی صبح هم به شروع من  !

تا این گونه طلوعی دیگر را مناظره کنم و خیالش خاتمه یابد !

 

بوی نان تازه می آید و ریحان

کلاغ ها روی بام دیوارمان یکیدیگر را صدا می زنند و شاید هم به یکی خبری خوش می دهند

صدای خش خش جارو از کوچه به گوشم می رسد

و بچه ای هم توپ را به دیوار خانه مان می زند !

به ظاهر آرامشی پیرامونم را در آغوش می گیرد

مثل آن زمان هایی که نیستی و خیالت هست !

همه چیز نوید می دهد دنیا همان است که دیروز و پریروز و چند روز پیشش بوده است

و هنوز قلبش در مدار صفر درجه ی خویشتن می تپد !

 

 

به راستی !

این همه شکوه و جلوه را یک زمینی می تواند صاحب شود !

آن وقت چگونه می توانست نزد این همه ناپاک عصمت خود را دست نخورده حفظ کند ؟!

 

شاید این همه وقار و عظمت

متعلق به فرشته ای بود که خدا در یمین کالبد من نهاد تا ابزار سنجش من شود

همان که سنگینی اش کم تر حس می شود و گاهی هم فرار می کند به نا کجا !

او که پلیدی را در چند قدمی خود حس می کند

و رفیق نا اهل من را می شناسد !

 

آری رفیق نا اهل من !
همان که تنها واسطه ی آشنایی مان شیطان –این موجود سراسر تنفر – شد

و هنوز ریسمان پلیدی را به دستانم می بندد

و تنها هدف متعالی من را به حقارت می کشاند !

می ترسم یک روز در آتش او تجزیه شوم !

 

ای دوست داشتنی ترین بهانه برای شب بیداری های من      good & bad

این موجود

نه در خیابان فرشته پیدا می شود                               

نه در کوچه و پس کوچه های شهرتان !

نگاهت را برگردان و خوبی ها را حس کن و معلولشان شو

تا وجودش آشکارا شود و لیاقتت را لمس کنی !

بجوش و حرکت کن

شاید دیر شود "یک کمی "

.... 

بجوش

دیر می شود "یک کمی "

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: