خیر و شر.. ! دیشب را سپردم به غفلت خویشتن و چشم را مـامن تاریکی ها نمودم تا مغزم خمیازه ای بکشد از سر بی خبری و جانم رونقی متظاهر گیرد تا شاید رخسار واژه های نهفته در خیالم خود را به کس دیگری عرضه کنند و با هجرتشان ، تنها مشغله ی افکارم نشوند ! اما دلداده ترین مجنون زندگی من کلماتی هستند که وقتی دستشان را به هم می دهم ذهن من را ارضا می کنند در مسیرعمر شب ، وقتی خیالات اثیرم خنثی شد به عشقبازی دو پلک و یک چشم بر هم بستن چهره ای فریبا مرا وادار به تعقیب خود کرد و با طنازی خود روح استوارم را در دریای خیال خویشتن غرق نمود فکر کنم همه ی زندگی من در ژرفای نگاه پر اضرابش خلاصه می شد و سایه اش در معبد تفکراتم دوست داشتنی ترین تاریکی برای ستودن بود لبخند او شیرین ترین حادثه ای بود که تا آن زمان روحم از حس کردنش عاجز بود و مناظره اش زیبا ترین رخدادی بود که می توانست رخوت افکارم را نابود کند و جای آن را به آرامش دهد اصلا ، تنها موجودی که واژه ی اعتماد از زنده بودنش نمی ترسید، روانی بود که سنگینی اش را جسم او او متحمل می شد ! او نه خورشید بود و نه ماه ! و نه همان موجوداتی که بوی ادکلن هایشان تو را می کشاند تا ناکجا و معصومیتت را از دست رفته می سازد وجود او فراتر از این بود که طبیعت قادر باشد او را در دامان خویشتن تکامل بخشد ! رخسار او روی بوم هیچ تصویر گری حک نشده بود و پیکرش دست سنگ تراشان را عاجز می نمود هر چه من واژه هایم را در سایه سار نگاهت تزیین کنم ؛ در برابر واقیعتی که پیش روی من مصور می شد مهملی بیش نیشت ! نمی دانستم به چه نامی بخوانمش ! او که نه در ورای دنیا دستی در میان داشت و نه در ماوراء نوشته های من قابل توصیف بود نفس زنان در تعقیب سایه اش افتادم تا فرهی را در قربت او حس کنم و لطافت او را اسوه ی مجنون خویشتن کنم اما همین که سایه های مان آغوش یکیدگر را لمس نمود چشم وصال به ظلمت باز شد و دیده ی صبح هم به شروع من ! تا این گونه طلوعی دیگر را مناظره کنم و خیالش خاتمه یابد ! بوی نان تازه می آید و ریحان کلاغ ها روی بام دیوارمان یکیدیگر را صدا می زنند و شاید هم به یکی خبری خوش می دهند صدای خش خش جارو از کوچه به گوشم می رسد و بچه ای هم توپ را به دیوار خانه مان می زند ! به ظاهر آرامشی پیرامونم را در آغوش می گیرد مثل آن زمان هایی که نیستی و خیالت هست ! همه چیز نوید می دهد دنیا همان است که دیروز و پریروز و چند روز پیشش بوده است و هنوز قلبش در مدار صفر درجه ی خویشتن می تپد ! به راستی ! این همه شکوه و جلوه را یک زمینی می تواند صاحب شود ! آن وقت چگونه می توانست نزد این همه ناپاک عصمت خود را دست نخورده حفظ کند ؟! شاید این همه وقار و عظمت متعلق به فرشته ای بود که خدا در یمین کالبد من نهاد تا ابزار سنجش من شود همان که سنگینی اش کم تر حس می شود و گاهی هم فرار می کند به نا کجا ! او که پلیدی را در چند قدمی خود حس می کند و رفیق نا اهل من را می شناسد ! آری رفیق نا اهل من ! و هنوز ریسمان پلیدی را به دستانم می بندد و تنها هدف متعالی من را به حقارت می کشاند ! می ترسم یک روز در آتش او تجزیه شوم ! ای دوست داشتنی ترین بهانه برای شب بیداری های من این موجود نه در خیابان فرشته پیدا می شود نه در کوچه و پس کوچه های شهرتان ! نگاهت را برگردان و خوبی ها را حس کن و معلولشان شو تا وجودش آشکارا شود و لیاقتت را لمس کنی ! بجوش و حرکت کن شاید دیر شود "یک کمی " ....
همان که تنها واسطه ی آشنایی مان شیطان –این موجود سراسر تنفر – شد 
| : |

