خداحافظ ! این همان واژه ای است که اوقات خیالم را ابری می کند و وسعت درونم را به تنگنایی محقر مبدل می سازد آن گاه فرصت دیدنت را می سپارم به ندیدن های مان و طلوعت را در مغرب خیالم نظاره گر می شوم ! تو از دیدگان من مستور می شوی و در آغوش خیالاتم هم اسیر ! چنین اسارتی را دوست داری یا نه ! یا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را قدر ترین پهلوان داستان خود پندراند ؟ تو ای دورترین سایه به آنچه که حقیقت می دانمش چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟!!! دوست داری سایه بان لطافتت ابروانی باشد که نه کشیده اند و نه کمانی یا شروع دوباره ی صبح را هنجره ای خسته برایت نوید دهد ؟ دوست داری نظاره گرت چشمانی شوند که روزی آینه ی زیبایی های تو بود ؟ تو ناز کردن برای من را دوست داری ؟ چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟ امروز عکس تو تسخیر گر اوقات بودن من شده است ! گلبرگ های نیلوفر حوض میان حیاط آینه ی جهیزیه مادر ! حتی دود سیگار پدر بزگ ، زیبایی تو را کوله بار خود کرده است کاش می شد تو را از آنها بگیرم آن وقت تو را می گذاشتم روی سینه ام تا خواب را نثار زیبایی چشمانت کنم و آرامش را سلطان دگرگونی های هایت سازم ولی تو همه جا هستی اما نیستی ! طلوع صیح زیباست جیک جیک کردن گنجشک ها و صدای کلاغ ها هم دوست داشتنی است خوردن نان و پنیر و ریحان زیر آلاچیق هم خیلی صفا دارد ! اما همه ی اینها با وجود تو با طراوتند و نشاط آور نمی دانم زمانی که با قحطی بودنت مواجه می شوم چه کسی خالق آنها می شود ! بی تو کلاغ ها هر روز خبر خوش می آورند و گنجشک ها هم عشق بازی می کنند ؟ آیا درخواب خرمن گیسوانت را با شاخه گل های نیلوفر مزین می کنم ؟ ای مرتفع ترین قله برای فاتح شدن ! اشک را می چکاند! شاید هم گاهی روح را می رهاند ! خداحافظ ! یعنی تولد نوزادی خوش قد و قامت در وسعت سینه ات ! وسپردن من به دست تقدیری که تو آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا ! این چنین مردنی را دوست داری ؟ واژه ای که در سینه اش تحقیر من نقش بسته است و تاریکی اش نشات گرفته از ظلمان من است تو تو ای جاویدان ترین بهانه برای آغاز شدن به سپردن من به تقدیری که خودت آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا راضی می شوی ؟ شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند همان جایی که چندین بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم این ها را یادت هست ؟ اما بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند ! و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط" خداحافظ ! نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت ! برای ... .... همیشه ! همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود ! اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود خوب است ! آدم می شوم و دل هم نمی بندم به لب های قلوه ای قدی رعنا و دستانی کشیده و هم ظریف خداحافظ ! نه برای یک روز و شاید هم یک هفته برای همیشه خداحافظ !!! ...
دوست داری که هرشب سیاهی سایه ی اشکم وصی آسمان کوچه تان شود
تو
ومخاطب آرزوهایت چهره ای باشد که فرسودگی را زود خریدار شده است ؟
تو دوست داری که دستان من هر شب تفرقه افکنی نمایند میان تارهای گیسوانت ؟
به هر چیزی که می نگرم ، سیمای تو در آن هویدا می شود 
این نبودن توست که آرزوی بودنم را به یغما می برد
بدون تو ریحان بوی ریحان دارد !؟
بی تو تویی هست که من دوستش داشته باشم ؟
و دامنت را غرق در گلبرگ های نستزن می نمایم ؟
این ها همان سوالاتی است که خواب را می پراند !
یعنی مردن احساسات تو در گورستان اندیشه هایت
یعنی قربانی شدن سربازی جان نثار در دربار حاکمی نه چندان دل رحیم !
مگر همان نبودم که فرمانروایی می کردم در سرزمین آرزوهایت ؟
مگر دوست داشتنی ترین حادثه نبودم برای وقوع ؟
اما همه ی آنها را فروختی به یک واژه 
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته
| : |

