تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

خدای خوب و مهربانم                                                     من و خالقم !

در نا هموراری های مسیر زیستن

همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت

تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی

و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی

آری

تو به او اموختی که در اوج عطش

دلش خوش نشود به رخسار سراب !

 

 

خدای زیبا و دوست داشتنی من

من   نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد

از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !

من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم

فقط !

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه   دیدگان تو !

دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !

همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند

 

آری !

من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند

سرم را در مقابلت پایین بیاورم و  تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد !

 

خدای خوبم !

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...

نه خسته نمی شوم

بگویم از آدم هایی که  قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند

و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببندند

 و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند

آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،  رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست !

 

خدای نیمه شب های بی صدای من !

تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی 

و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی

تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها

اما !

من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود

فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"

همانی که  تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !

 

یا  علی کل شی قدیر !

تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود

و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی

نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !

همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من  که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند

و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود !

خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن

تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود

نه آتش شومینه ی خانه مان !

و تو می شناسی

گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است

همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند

و ندای آغاز را با تارهای صدایش می نوازد !                             

خدایا !

چنان طراوتی به آن ببخش

که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود  "دیگر"

 

خدای نعره های زیر خاک !

می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند

و هر انچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ...

و این غرور سرکش  به خضوعی سر به زیر مبدل می شود

آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم

و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !

 

اما من همه ی آن ها را از یاد می برم "گاهی "

و آدمیت را می فروشم به قیمتِ  بی بهایی

و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم !

 

من بارها خوانده ام                            من و ایزدم !                            

که :  وَاٍنّه هو اَضحک و اَبکی

اما فقط آراستگی را می بینم

نه آراسته گر را

و دلم را خوش می کنم

به ابروهای کمانی

لب هایی قلوه ای

وهم دستانی کشیده و ظریف !

 

بارخدایا !

مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم

و

تکمیلمان کن !

 

تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود !

 

 

 

 

 

 

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: