خدای خوب و مهربانم در نا هموراری های مسیر زیستن همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی آری تو به او اموختی که در اوج عطش دلش خوش نشود به رخسار سراب ! خدای زیبا و دوست داشتنی من من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم ! من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم فقط ! فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو ! دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای ! همان هایی که ظلمت کفر را "گاه" به دلم می افکند آری ! من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکر ده اند سرم را در مقابلت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد ! خدای خوبم ! دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ... نه خسته نمی شوم بگویم از آدم هایی که قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببندند و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ، رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات کس دیگریست ! خدای نیمه شب های بی صدای من ! تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها اما ! من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط" همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است ! یا علی کل شی قدیر ! تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش ! همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند و سارق آرامش افکار وا ژه ها می شود ! خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود نه آتش شومینه ی خانه مان ! و تو می شناسی گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند و ندای آغاز را با تارهای صدایش می نوازد ! خدایا ! چنان طراوتی به آن ببخش که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر" خدای نعره های زیر خاک ! می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند و هر انچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ... و این غرور سرکش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش ! اما من همه ی آن ها را از یاد می برم "گاهی " و آدمیت را می فروشم به قیمتِ بی بهایی و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم ! من بارها خوانده ام که : وَاٍنّه هو اَضحک و اَبکی اما فقط آراستگی را می بینم نه آراسته گر را و دلم را خوش می کنم به ابروهای کمانی لب هایی قلوه ای وهم دستانی کشیده و ظریف ! بارخدایا ! مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم و تکمیلمان کن ! تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود ! 
| : |

