تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

چند سال پیش همین موقع ها

کالبد من متهم به حمل سنگینی روح خویشتن شد

و شانه های نحیفش را نثار فرشته های خیر و شر نمود

تا این گونه باطنم را نظار ه گری سازد برای نبرد آن دو

 

چند سال پیش همین موقع ها

من از آغوش تاریکی  که حامل رایحه ی مادرم بود جدا شدم

و همگان را وادار به تماشای  بهار خویشتن کردم

بهاری که هم صدای اونوای  هنجره ی  خزان بود

 

 

چند سال پیش همین موقع ها

مادر بزرگ ، نجوا گر حدیث طلوعی دیگر شد

تا این گونه مرا محکوم به زیستن کند

زندگی در دنیایی که آدم هایش زودعاشق می شوند "یک کمی"

و دل می بندند به ابروهایی کمانی

لب هایی قلوه ای

و شاید هم دستانی کشیده و هم ظریف ! 

 

آری من آغاز شدم

از دنیا رفتم  

و به دنیا آمدم !

 

چند سال پیش همین موقع ها

من تماشاچی نور خدای خویشتن شدم

نوری  که در خفای آن قلبی می تپید "مهربان"

و شاید همان بود  ناجی من از ظلمات درون من

آری

دستان بی گناهم نوازشگر رخسار مهربان ترین موجود عالم شد

"مادر بود نامش"

 

چند سال پیش همین موقع ها

تنها مشغله ی زاییده ی  افکار انسان های پیرامون من

نامیدن من ، سیر بودن من ، خندیدن من بود

نه تصویری که خیال آنها از باطن من نگارگر می شد 

نه در هم رفتن اخم های من به یک بهانه "شاید ساده"

نه آنچه افکار من طرح کتابت به آن می زند

نه غرورمن 

 که گاه همچون  شیطانی در درون سیاه و سفید من رخنه می کند

و روح کورسوها را می بلعد 

 

حالا ، چند سالی است که دنیا نشین شده ام 

و دریافته ام که زندگی تصویری است  آمیخته با روشنی ها و تیرگی ها  

روشنی هایی که در شریان های حیاتشان احساسات انسان هایی جاری است که آدمیت خود را دریافته اند 

و در قاموس افکارشان واژه ی عشق را تفسیر کرده اند

اما گاه آدم ها همان نمی شوند که باید بشوند !

و این چنین میلاد تیرگی ها را جشن می گیرند !

 

چند سال پیش همین موقع ها

یک قدم که ، نه

یک دنیا به گلبرگم _این موجود با فته از ریسمان خیال _ نزدیک تر شدم

گلبرگی که با رایحه ی دلنشینش ، نسیم طراوات را به روح من هدیه  می دهد 

و انعکاس اصواتش در راهروی پیچ در پیچ افکار من زمزمه سرایی می کند

 

چند سال پیش همین موقع ها

چشمانم _مستند ترین عضو درک حقایق_ تنهاسنگینی بار عصمت را به دوش می کشیدند

آنها نمی دانستند که باید محکوم به تماشای عشق بازی آدم ها با دنیایشان شوند

و از نظاره ی  بشریت با کوله باری  که تنها سنگینی اش ، فقدان عشق است ، چیزی حالیشان نمی شد

من جدایی را در لمس نکردن زبری ریش پدر خلاصه کرده بودم  

و تپش قلب را موسیقی حیات آدمیت  می دانستم  

نمی دانستم که جایگاهی است برای آنان، یا آن ،یا هیچ کس ،که دوستش دارم

آری

چند سال پیش همین موقع ها

روز میلاد من

روز باز شدن دیدگان من به حقایقی بود که چشیدن  تلخی آن دردناک ترین رخداد روان من است

تنها ترین هدیه تو

تو ای مخاطب نا آشنای دوست داشتنی

آن است که از من می دانی !!!!!

پس زبان قلم را بگشا !

 

نویسنده : محمد، دوازدهم آذر ماه

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: