انوار طلایی خورشید عطش خویشتن را نثار دل کوچک زمین کرده اند گل های نیلوفر محزون و لب تشنه به جنبندگانی می نگرند که از آدمیت فط جسمی را به ارث برده اند و دل خوشند به زیبایی های رخسارشان به ابروهایی کمانی به لب هایی قلوه ای به قدی رعنا و شاید هم سبیل هایی در رفته ! کویر ها هنوز افسانه ی باران را در ذهن خود می پرورانند محبوبه های باغچه ی همسایه چنان سرفرودآورده اند که گویا خود را تسلیم قدرت خورشید کرده اند سنگریزه های کف رودخانه رویای عشقبازی با معشوق خود را تجسم می کنند معشوقی که هر روز آنها را در آغوش خود می گرفت و جاودانگی حیات را را در گوش آنها زمزمه می کرد گویا طبیعت چشم به راه حادثه ای است حادثه ای که شاید مرهمی باشد برای دل داغدار زمین حادثه ای که منادی تولدی دیگر خواهد شد آری ، پاییز است آغاز حادثه و حالا طبیعت از مادری دیگر متولد می شود مادری که جامه ی خزان را بر تن فرزند خود می کند و با لالایی ها ی خود او را رهسپار خوابی عمیق می نماید ابرها رخت سیاهی می شوند برای وسعت آسمان و با اشک های خود به سوگ سلطان طبیعت می نشینند سلطانی که که دیگز قادر نیست در بلندای آسمان بر طبیعت چیره شود خوب است در عوض سایه ای هم نیست حالا دیگر آدم نماها نمی توانند مغرور شوند به این که سایه شان دراز است یا این که سبیل هایشان کلفت تر از بقیه است ! باران می بارد گاهی هم آسمان فریادی برمی آورد از سر شوق او خوشحال است از عشقبازی تکه ابرهایی که آنها را در دامان خویش پرورش می دهد آسمان اشک شوق خویش را تقدیم به گلبرگ های نیلوفر می کند و گلبرگ ها هم زیبا تر از همیشه . ! خوب است در عوض آدم نما ها نمی توانند مغرور شوند به لب هایی قلوه ای یا ابروهای کمانی صورتشان بادها نفس زنان پیکر عریان طبیعت را در سینه ی خود می گنجانند رقص درختان ، شکوه جشن پاییز را فزونی می دهد رودها دوباره حدیث حیات را مستمع می شوند و خونی دوباره در شریان هاشان به گردش در می آید افسانه ی بیابان لباس حقیقت به تن کرده است آری ، حقیقت همان که حضورش من و تو را آزار می دهد و ما را وادار به فرار می کند می دانم آخر یکیمان را در چنگ خود می گیرد و از آن یکی جدا می کند آن موقع دیگر توانی نیست برای فرار دست های ما هم از هم دور می شوند و دیگر هیچ کدامشان گرمای دیگری را حس نمی کند ! شاید جدایی باشد پایانمان دیشب هوا ابری بود اما نمی دانم چرا خبری از باران نبود فکر کنم خدا به آسمان دلداری داده بود تا گریه نکند شاید هم بغضش را فروبرده بود، آسمان تنهایی قدم زدن در زیر باران خیلی صفا دارد بوسه های باران صورت آدم را خیس می کند گاهی هم تو را در آغوش سرد خود می گیرد و لطافت پیکرت را نوازشگر می شود این گونه هوای باران شدن به سرم می زند ! اگر من باران بودم هر روز می باریدم و در هر بارشی خستگی وجودت را با شانه های نحیف قطره هایم حمل می کردم آخر هم همه شان را می سپردم به وسعت دریاها حالا تو می ماندی و یک دنیا آسودگی وشاید هم ...من ! اما زیاد هم مهم نیست این طرف ها دلی پیدا می شود که از جنس دریا باشد تنهایی گریه کردن خیلی صفا دارد دل آدم سبک می شود اما حیف که برای گریه کردن های من دیر شده است یک کمی آخر پشیمان کردن خدا خیلی دشوار است تنها راه رسیدن من به تو به تو ای بازیگر نقش اول رویاهای من مرگ است خیلی کوچک است اما مسافتی دراز دارد گاه هم خیال هجرت به سرم می زند اما شنیده ام که لازمه ی سفر ، همراه داشتن دلی روشن است و دستی سرشار از خیرات اما اینجا نه نوری به چشم می خورد و نه کرداری نیکو ! تنهایی فکر کردن به اسرارخلقت خیلی صفا دارد سر آدم به عقل می آید ! زنبور ها خیلی تلاش می کنند مورچه ها خیلی اتحاد دارند مگس ها خیلی مزاحم هستند ! سوسک ها هم خیلی کثیف ! بعضی آدم ها مثل زنبور ها و مورچه ها می مانند بعضی هم سوسک ها و مگس ها را الگوی خویش می کنند بی دست و پا و پلید هم نشینی با آنها هم مثل قدم زدن بر روی دریا می ماند آغاز خوبی دارد دارد اما در انتها خود را در اعماق دریا نظاره گر می شوی ! تنهایی دفتر خاطرات خدا را خواندن خیلی صفا دارد روح آدم منور می شود دفتر خاطراتی که بر اصحاب ظلمت چیره گشت از عیسی و مادرش می گوید راوی عصای اعجاب انگیز موسی می شود و اسرار عمر نوح را پرده برمی دارد تنهایی صفحه های آلبوم را ورق زدن خیلی صفا دارد خاطرات آدم مصور می شوند گاه هم یاد آنهایی می کنیم که رخسارشان سال هاست که در تصویرگر ذهن سیاه و سفید است تصاویری که در رنگی کردن آن خیلی وقت است که عاجز مانده ایم آهی می کشیم از سر تمام این ناتوانی ها تنهایی نوشتن هم خیلی صفا دارد احساس آدم با رقص قلم بر روی صفحه پدیدار می گردد احساسی که گاه با شب زنده داری های من به تو منتقل می شود و محرکی می شود برای نوشتن های من می دانم که گاه سیاهی آن آزارت می دهد و تو را وادار به جست و جوی پرتویی از نور می کند اما بدان در خفای این همه واژه دختر بچه ای زندگی می کند که خورشید روشنایی بخش تمام نقاشی های اوست و من فقط همین را می خواهم نزدیکی تو به روشنایی ها ... تا این گونه باشد پایان مان ... گاهی آنقدر احساساتمان عمیق می شوند که واژه یارای حمل آنها نیست وهمان زمان است که انسان خود را گرفتار در بندی از ناتوانی ها می بیند و با تفکری چروکیده نا امیدی خویشتن را منادی می شود دیشب سرم را بر زمین گذاشته بودم اما نمی دانم چرا ذهنم پرواز می کرد ! همیشه همین گونه است من اینجا هستم و او ... خدا می داند کجا !؟ اما دیشب آن را از بام وجودم رهاندم و او را تحفه ای کردم برای آسمان اینجا آسمان شهر من که این روزها غباری از نفرت ساتری برای همه ی زیبایی هایش گشته است آسمانی که مادربزرگ همیشه او را رستم داستان های خویش می پنداشت و از فداکاری هایش چه قصه ها که نمی گفت !؛ اما این آسمان همان نیست درست مثل ما که همان ها نیستیم آسمان شهر من گذشت و فداکاری را به خاطر نمی آورد آسمان من صورت خندان مادربزرگ را از یاد برده است اینجا پدر ها همیشه خسته اند اینجا دستان مادرها نوازشگر چهره ی خندان نوزادشان نیست اینجا همه کار می کنند اینجا خیابان ها متهم به حمل ترافیک هایی ثقیل می شوند سردردهایی کشنده اعصاب هایی گل آویز نفس هایی کم عمق آسمان گذشته خویش را می خواهد همیشه چیزهای کوچک آرزومند چیزهای بزرگ می شوند درست مثل من که "تو" را می خواهم خیلی سخت است اما غیر ممکن نیست ! دل من، مثل پسر بچه ای کنجکاو می ماند گاهی هم من مادر او می شوم از پدر بودن لذتی نمی برم چون پدرها همیشه نافی خواسته هایمان می شوند اما خدا نکند که پسربچه بهانه گیر شود آن موقع است که خشونت مادری هم دردی از او مداوا نمی کند خدایا ، آن چه صلاح فرزندم هست در پیش رویش قرار ده . می گویند بچه ها شیرینی زندگی هستند و وسیله ای برای بقای نسل درست مثل دل های ما با این تفاوت که آنها در بقای عشق عجیب نقشی دارند و خدا نیاورد آن روزی را که خدا اولاد نا اهلی را در سینه ای بگنجاند آن موقع است که دل محکوم به اعدام می شود و در آخر مادری می ماند و دلی شکسته ... چندی پیش از ماه شنیدم که عاشق شده است بیچاره عاشق یکی از ستاره ها شده بود حس می کنم دلش خیلی داغ بود می گفت بد جور به ستاره عادت کرده است آنقدر که مجبور است روزی یک بار به دور زمین بچرخد بلکه در هر دوارانی به محور معشوقش نزدیک تر شود ماه می دانست که ستاره مردنیست اما او عشق را به خاطر سپرد عجب دلی داده بود ماه ! مثل من که دلم را نثارت کردم شاید کمی زشت باشد و سیاه دیشب نیمه هایش بود که ذهنم به کالبد خویش رجعت کرد اما همچون کلافی به هم پیچ خورده شاید مجبور شوم خیال پرواز را از سرش برانم. * * * می گویند : زندگی بازه ای است مقدس بازه ای مابین اذانی و نمازی اذانی که به هنگام نوزادی در گوشمان نجوا می کنند و نمازی هم که وقتی می میریم برای جسدمان به جا می آورند اما من هرگز نفهمیدم چرا هیچ کس پاسدار این تقدس نیست می آیند و چنگیز زمان می شوند و گاه هم می خندند به ریشمان و می روند . انسان تا نفهمد آدم است انگار آدم نمی شود "سایه" ای ناجی ... بیا که آمدنت مرهمی است برای دل های مجروحمان فریاد برآور تا این فریاد ندای آغازی باشد ، برای پایان تمام تاریکی ها ندایی که سال هاست انتظار شنیدنش افسانه وار در گوشمان نجوا می کند بیا که دیگر وقت آمدن است اللهم عجل لولیک الفرج آری این گونه است همیشه پایانمان...

| : |

