تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

نوشتن در مورد انهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز است

در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می کنند

این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم

و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم ؛

 

چگونه می توان آسمان نیلگون  وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود

آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای آن است

و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسویی می زنم

غافل از راه شیری ها

غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند

اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند

خدایا ، آسمانم را از من مگیر

هرچند می دانم

تو درس می خوانی

بزرگ می شوی

و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی

و گیسوانت  را همرنگ روشناییش می سازی

و ...

همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند

که حریقی می شوند و گاه می سوزانند

و حالا دیگر کور سویی هم نیست

وستاره هم خاموش

 

عزیز دلم

امروز روز تولد  توست

نمی خواهم جشن میلادت را با غبار غم مکدر کنم

اما چه کنم ؟

از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم

دوست دارم با هم گریه کنیم

از همان گریه های بی صروصدا

گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم

من و تو

نه هیچ کس دیگری ..

 

حس می کنم بین من و تو گره ایست

تو زور می زنی

من زور می زنم

تا بلکه گره را نابود کنیم

اما این گره کور می شود

و این همان فاصله است که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود

و گره هم محکم تر

 

آی ؛ ای فرشته ی مهربانی من

هنوز هم شبانگاهان نظار ه گر خالق مهتاب می شوی ؟

همان که با دیدنش یادی از یکدیگر در دلمان جرقه می زند

و گاه دل یکیمان رامی سوزاند

و شاید رعدی شود 

 وقطره بارانی از چشمی

اما خزان هم نزدیک هست

و حالا ابر ها روی ماه را می پوشانند

خوب است ،

در عوض دلی نیست که دیگر تنگ شود

و شاید این ابر ها همان فاصله ها هستند

بین من تو ...

 

برای روز میلادت چه چیز خوشحالت می کند ؟
دوست داری همان گل های سال گذشته را نثارت کنم

همان هایی که هنوز هم مجازی باقی مانده اند

و من همیشه حسرت داشتم که به آنها وجودی  خارجی هدیه دهم

اما افسوس که عیسی نیستم

من از زنده کردن آنهایی که که مرده اند عاجزم

وگرنه سپری می شدم برای تمام فناشدنی ها

برای آنها که فقط خاطره شان را در ذهنم ترسیم می کنم

 

آی ، ای همدم تنهایی من

امروز ، روز تولد توست

امروز همان روزی است که مادر بزرگ صدای اذان را به کالبد پر بهایت عرضه نمود

و تو به دنیا آمدی

وتابستانی را خرسند کردی

آن موقع ها هم بین ما فاصله بود

من در دنیایی دیگر و تو در دنیایی دیگر

دنیای من چقدر تاریک بود

اما جهان تو را آفتاب نورانی کرده بود 

حالا من و تو بزرگ شدیم

فاصله هم کوچک شده است

شاید هر چقدر بزرگ شویم فاصله ها هم کوچک می شوند

پس خدایا

ما را زود بزرگ کن !

 

می گویند :

از دل برود هر آنکه از دیده رود

اما تو به دیده نیامدی

و خوب در دل پناه گرفتی

پناه بگیر که در خوب سنگری جا باز کرده ای

حرف زیاد است و حوصله ها هم کم

و من هم نا توان از مردم آزاری

 

امسال هم همان رزها را به تو هدیه می دهم

کسی چه می داند

شاید من هم عیسی شدم

گلبرگ عزیزم

تولدت مبارک .

 

از طرف م ح م د ت

 

تولدت مبارک

 

 

 

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

دلم که می گیرد

در حیاط خانه آنقدر قدم می زنم

 که گاه صدای ناله ی گام هایم را حس می کنم  

گام هایی که تازگی ها خیلی بی رمق شده اند

نمی دانم چرا  !

شاید این روزها من دلم خیلی می گیرد

و گام هایم هم خسته ؛

 

 

دلم که می گیر بهانه گیر می شوم                        

آنقدر که آسمان ها هم از دستم آرامش ندارد

گاه با او می گویم

خوش بر احوالت با آن همه ستاره 

این ستاره ها درونت را متحول می کنند

روشنت می سازنند ، نجاتت می دهند

نه مثل من که ...

من که از باطن  تاریک خودم رنج می برم

و گاه غرق در تاریکی آن می شوم

و چشمانم در برابر همه چیز نا بینا می شود  

نمی دانم چرا ستاره ای در وسعت نه چندان پهناور من سو سو نمی کند

خدا می داند 

به راستی خوش به حال خدا که اینقدر می داند ؛

 

دلم که می گیرد

عیادت کسی می روم که چشمانم سال هاست از دیدنش محروم است 

کسی که فقط از او سنگ مزاری باقی مانده است

و آن همه شور شوق را به خروار ها خاک هدیه

 داده است

نجوایی می کنم با او

اما من هیچ وقت از او صدایی نمی شنوم

و این تکلم وحده است که آزارم می دهد  

گاه هم آرزو می کنم

در دنیایی دیگر دستان ظریفش را لمس کنم ؛

 

دلم که می گیرد

گاه می نویسم

نوشته هایی نا موفق و بی سر وته

نوشته هایی که ناتوانی نویسنده را در انتقال افکار ابراز می کنند

تفکراتی درونی

که مدت هاست مخاطب از درک آن عاجز است  

چقدر ضغیفیم ما

چقدر حقیریم ما ؛

 

دلم که می گیرد

بر لب پنجره ی اتاقم می نشینم

و نظاره گر مخلوقاتی می شوم که در آشفته بازار شهر می آیند و می روند 

به این همه چراغ که در شهر روشنایی بخش خانه ها هستند

به راستی هر چقدر اطرافمان شلوغ تر می شود

بیشتر احساس تنهایی می کنیم

و تازه آن موقع می فهمیم که هر کس نبرد زندگی سربازی است  

و در مبدان جنگ هم هر کس به فکر نجات خویش است ؛×

 

دلم که می گیرد

 مسافر خیال را روانه ی کوچه باغ های  دوران کودکی می کنم

دورانی آکنده از شادی و عاری از فکر و خیال

همیشه وقتی بچه هستیم دوست داریم زود تر بزرگ شویم           

زود تر برای خودمان تصمیم بگیریم

زود تر صورتمان زبر شود

زود تر عاشق شویم

زود تر فرزندانمان را در آغوش بگیریم

زود تر پولدار شویم

و زود تر ...

اما وقتی با دوران کودکی حدیث وداع را زمزمه می کنیم

دعا می کنیم که زود تر بچه شویم !

درست مثل حرف مادرانمان :

انسان هر چی بزرگ تر می شود کوله بار مشکلاتش هم سنگین تر می شود ؛

 

دلم که می گیرد

سعی می کنم بخندم

خنده ای که گاه با خواندن پیام ها ی کوتاه تلفن همراه

گاه با شنیدن صحبت ها ی این و آن

و گاهی هم قدم زدن با این و آن در این جا و آن جا پدیدار می گردد

دلم که می گیرد

گاه هم ...

و شاید این بهترین راه درمان است ... ! ؛

 

 

دلم که می گیرد

دست معبودم را غرق بوسه می کنم

و تازه هنگامی که وجودش را در کنارم حس می کنم 

همه ی آن دلتنگی ها به آرامشی نشاط آور میدل می شوند

آرمشی که هیچ معشوقی نمی تواند نثار آدمی کند

خدایا چقدر دوستت دارم

این چه دوستی است که من اینقدر دارمش! .

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: