خسته از دست بد تقدیر است گاه می بارد او گریه اش نه از سر کمبود است زارعی این طرفا مشغول است نگران ، خسته گاه هم می خندد خنده اش تلخ تر از زهر و طعم بد تقدیر است جرم ها در حال جاری شدن اند دست ها خون آلود لب ها تشنه به خون کودکی قربانی چشمانی مرطوب آسمان می بیند آسمان می گرید شکوه ی آسمان رعد اوست گاه می سوزاند ، افسوس آسمان می داند رعد ها زودگذرند آن طرف گلبرگی آسمان عاشق اوست دستان گلبرگ ظریف چشمانش خندان آسمان تنها امیدش به اوست کاش می فهمید او فاصله ارض و سما ء ایست گلبرگ غرق وجود خویشتن آسمان خیره به او کاش می دانست گلبرگ آسمان محتاج است تا بگیرد جوابی ز او کاش می فهمید سماء گلبرگ غرق وجود خویش است می کند حمد و سپاسی رب را شکر می گوید او آسمان ، خوب ، قدر شناس نعمت است مشکل از گلبزگ نیست آسمان است که مشکل دارد آسمان مرد عجیبی ست آری آسمان است که عجیب است کمی آسمان هم منم کاش می دانست گلبرگ «محمد» گاهی نوشتن برایم خیلی سخت می شود شاید بهتر است بگویم فکر کردن برایم سخت می شود چون هنگام فکر کردن می نویسم مورچه از دیوار بالا می رود عجب جنب و جوشی دارد شاید می خواهد به نامزدش هدیه ای بدهد راستی روز زن هم نزدیک است شاید می خواهد به او گوشواره هایی که با دانه های برنج ساخته را هدیه دهد و شاید هم آن دانه های گندم را و شاید هم ... امروز از همان روزهایی است که من به ضمیر تو کمی حسودی می کنم این تو چیست که همه آن را دوست دارند و چرا من هیچ گاه تو نمی شوم شاید هم من مثل تو دوست داشتنی نیستم همیشه من ها غرور را با خود به همراه می آورند شاید من یعنی غرور من قدرت دارم من می توانم من هر کاری بخواهم انجام می دهم من ... و چقدر جالب می شود آن زمان که غرور یکی را دوست بدارد و شاید زیبا ترین جمله برای تو این باشد که من به او بگوید دوستت دارم و غرور من زیر پا گذاشته شود امروز من به مادرم می گویم من تو را دوست دارم من همانم که تا به حال غرور من را پای مال نکرده ام اما در مقابل تو غرور برایم معنی ندارد عجب جالب است ، عشق فرزند به مادرش شاید فرشته ها هر شبانه روز در تقدیس این عشق غوطه می خورند وشاید به فرشته ای مثل تو حسودی می کنند مثل حساسیت من به ضمیر تو کمی گیج شده ام چقدر من و تویی داریم ما اما چه خوب بود که من از تو جدا نشوند و من از مادرم و دوست داشتن را با یکدیگر زمزمه کنند و یا هم فریاد بزنند ما یکدیگر را دوست داریم مورچه دستانم را گاز می گیرد شاید زیادی به نامزدش نگاه کرده ام مورچه دست نامزدش را می گیرد و با هم مسیر خانه شان را قدم می زنند حاالا من مانده ام تنها چه چیز می تواند لیاقت تو را داشته باشد کاش می توانستم بهشت را به حیاط خانه مان بیاورم تا بر روی آن گام برداری یا آن که ثروت قارون را یا احساس کودکانه ام را مادرم کاش خدا بداند این پسرک روزهای پاییزی این دل آذر چقدر محتاج وجودت است چقدر دوست دارد فقط باشی فقط باشی آری فقط ... باشی مادرم بیشتر از خیلی و بسیار تر از آن د و س ت ت د ا ر م من در تنها یی های خود گاه خدا را می بینم من دست خود را به سوی مهربانم دراز می کنم و او مثل پدری مهربان بی جواب رهایم نمی کند چشمانم را هم سبک می کند و اشک های آن را به سوی جا نمازم چشمه سار می کند تنهایی های من مقدس هستند در تنهایی های من هیچ گاه تلفن زنگ نمی زند من در تنهایی هایم به کسی فکر نمی کنم چون تا به حال به کسی نگفته ام باید در مورد تو فکر کنم من در تنهایی هایم به فرداها می نگرم من در تنهایی های خودم به تقدیس عشق می پردازم من وقتی تنها می شوم گاه شعر هم می گویم گاهی هم می خندم و گاه ... من شب ها با آسودگی خیال سرم را بر روی زمین می گذارم چون آزادم چون از صبح ذهن کسی را آشفته ی خود نکرده ام چون به عطوفت خیال دیگران احترام می گذارم من تا کنون عشق را گدایی نکرده ام چون می دانم عشق از روی بی نیازی پدید می آید من هنوز بی نیاز نشده ام من هنوز نیازمندم ، پس عاشق هم نمی شوم من دست غریبه ها را حس نکرده ام اشک های من را فقط دستان کشیده ی تنهایی ام پاک می کنند و نه هیچ کس دیگری من پریان سهراب را دوست ندارم به آبی ها هم دل نبسته ام من به تاریکی ها احترام می گذارم تا این گونه به روشنایی ها ارزش راهنمایی دهم تنهایی ها ی من گاه رنگ شیطان به خود می گیرند اما رنگ سبزی هم هست دل خوشی های من فقط به رنگ روحانی درونم است و من گاه سعی می کنم آن را هر چه بیشتر نورانی کنم و زمانی بر عکس هم می شود من به شیشه ای بودن دل ها ایمان دارم این گونه است که هیچ گاه سنگ نبوده ام من معتقدم دل ها یک بار مصرف هستند و وقتی بشکنند دیگر نمی توان با آنها عاشق شد من فکر می کنم دل ها از چشم ها فرمان می گیرند من از کسانی که زود عاشق می شوند متنفرم چون زود هم فارغ می شوند من از سیاست هم بیزارم جون هیچ گاه رضایت را با خود همراه نکرده است و مردم همیشه نالان چنین است که من همیشه طعم انتظاری را در درون خود می چشم و هر چه فشار زندگی بر من بیشتر می شود نسبت به آن آزمند تر می شوم آری من منتظرم من منتظرم تا محبوبم از راه برسد و همه را در یک ردیف قرار دهد من تازگی ها زود خسته می شوم اما خستگی من از روحم سرچشمه می گیرد گاه انسان ها محتاج بیابانی می شوند تا در وسعت آن رقص ستاره ها را بینا باشند من در تنهایی هایم گاه کتاب می خوانم و به صادق هدایت حسودی می کنم و گاه به سهراب من عاشق نیما هستم و برای مظلومیت او گریه هم می کنم و از شعرهای حافظ چیزی دستگیرم نمی شود و من ... و من خوشحالم که این چنین هستم چنین است که این گونه به پایان می برم ساعت 4:30 صدای اذان صبح از مسجد سر کوچه مان در گوشم نجوا می کند سپیدی های چشم صبح نمایان می شوند وقت نماز است به سختی از رختخوابم که با تازگی در ایوان حیاطمان پهن کرده ام بلند می شوم وضو می گیرم و مشغول به نماز خواندن می شوم و دست معبود مهربانمان را می بوسم ساعت 6 ودوباره خورشید هوس خود نمایی کرده است تا با طلوع طلایی خویش شروع یک روز روشن را منادی شود روزهایی که با گذران عمر خود سرنوشت ما را رقم می زنند و ما را به روزگاری که آرزومند وصال آنها هستیم قریب تر می کنند ساعت 8 هوا کم کم گرم تر و گرم تر می شود دیگر نمی شود در این گرما به خوابیدن ادامه داد با سرعت از پله ها بالا می روم سقوط آزادی می کنم و بر روی تخت خود دراز می کشم خواب هم از سرمان پرید خورشید هم این روزها مردم آزاری ها می کند تا چندی پیش با خواب دیدن ستاره ی عمرم خواب راحتی داشتم اما خورشید آشیانه ی او در رویاهایم بر هم زده است ساعت 10 می خواهم بنویسم اما صدای زنگ تلفن لحظه ای مجال اندیشیدن به دنیای اطراف را نمی دهد خودکارم را پرت می کنم وبه منشی گری خود ادامه می دهم ساعت 12 امروز مادر در خانه نیست و باید با زندگی انفرادی انسی بگیرم نمی دانم چه چیزی برای خوردن درست کنم فکر می کنم خدا به ما هیچ هنری نداده است مجبورم به لقمه ای نان و پنیر بسنده کنم عجب نانی نمی توان به آن سنگک گفت بگوییم سنگر بهتر است ، خیلی راحت می تواند با سختی و استحکام خود جان رزمنده ای را از مرگ نجات دهد ساعت 2 دلم خیلی گرقته است تنهایی هم برای خود غوغا می کند شاید تماشای اخبار بتواند شیشه ی ضخیم سکوت را بشکند تا خلاصه آن را گوش دادم دیگر فرصتی به تشریح آن ندادم اخبار فقط صحبت از انرژی به ظاهر صلح آمیز می کرد و تعداد شهیدان فلسطینی و شاید عراقی ، ویا اینکه کی امروز به کجا رفته است فکر کنم سکوت بهتر از شنیدن خشونت ها باشد ساعت 4 امروز قصد تمام شدن ندارد دقایقی دیگر مسابقه فوتبال است استرس زیادی در وجودم است اما مثل همیشه ما بازنده بودیم عجب مسلمانانی هستیم ما شنیده ام مسلمانان در همه ی عرصه ها از رقیبان و حریفان سبقت می گرفته اند اما ... شاید هم هنوز نوری از اسلام به دل هایمان روشنی نبخشیده است و ما به ظاهر تسلیم شدگانیم ساعت 6 خورشید مردم آزار جای خود را به ماه مظلوم می دهد دلم برای ماه می سوزد بیچاره روشنی خود را محتاج خورشید است او هم جیره خوار دیگران شده است مثل من ها و ماها یا شاید شماها شب ها را بیشتر از روز دوست دارم فکر می کنم شب ها خالص ترند شب ها خیلی عزادارند به حال مردم شاید به سوگ فساد نشسته اند شب ها ظاهر و باطن یکی هستند مثل روز نیستند که روشن ظاهر و باطن تاریک باشند شنیده ام مردان خدا در قلب شب ها به عبادت می پرداختند شاید به خاطر وجود آنها است که خورشید با طلوع خود شب ها را از رخت عزا به در می آرد ساعت 10 احساس ضعف شدیدی می کنم مادر حسابی سفره را تزیین کرده است خدایا سایه اش را از سرم کم نکن ساعت 11 چند روز است که نمی نویسم هرچند نوشتن یا ننوشتن من فرقی ندارد کیست آن که این همه چرند و پرند را بخواند و چه موقع این چرندیات روی این و آن تاثیر می گذارد ساعت 11:30 پلک هایم سنگین شده اند وقت خواب است قبل از این که بخوابم دعا می کنم که فردا ستاره بر خورشید غلبه کند دعا می کنم ستاره آنقدر من را محو تماشای خویش کند که گرمی خورشید را احساس نکنم امروز هم تمام شد و من یک روز به رسیدن به آرزویم نزدیک تر شدم و گامی به سوی مرگ برداشتم تا این گونه باشد پایان ما



| : |

