در ایستگاه اتوبوس می نشینم روی صندلی های داغ انتظار پدری را می بینم با دستانی پینه بسته و جبینی پر چین و چروک و صورتی که بر اثر تابش بی رحمانه ی آفتاب سرتاسر آن سوخته است و لباس های خاکی که گمان می کنم لباس کار او بودند خیلی خسته است شاید مثل من اما از دست زمانه هوس کرده است که به راه و رسم روزگار پشت پایی بزند بگوید هر چه شد ، شد و حالا همان جاست که انسان به چراغ سبز و سرخ نفرین می کند همراه او دختری با موهای طلایی دوست دارد مثل همه ی هم سن و سالان خود برای پدش ناز کند خودش را لوس کند اما افسوس که این پدر خسته تر از این حرفاست و در همه فکری است،جز اندیشیدن به دختر زیبای خویش دخترک آهی می کشد بیچاره او دوست داشت ان دستان خسته و پینه بسته نوازش گر آن آبشار طلایی گیسوانش باشند می خواهم بدانم در ذهن کوچک او چه می گذرد پیش خود چه فکری می کند شاید به فقر و تنگدستی نفرین می کند وشاید به صاحب خانه شان یا به طلب کاران پدرش و شاید به مادرش که چرا او را به دنیا آورده اند شاید هم به هیچ کس شاید این دل ماست که طاقت این چنین چیز ها را ندارد دعا می کنم که دخترک زود تر از وجود خدای خویش با خبر شود و بداند که در این دنیا ، چیزی که فراوان است : دلجویی !؟. دخترک های این چنینی دلی از من می برند چون یاد آور روزهای روشنی اند روزهایی که بر نخواهند گشت و دیگر حیاط خانه مان اصوات پر شور حالشان را مستمع نیست قسمت این گونه بود چه می دانیم شاید من هم اگر جای پدر بودم این چنین می کردم بچه بزرگ می شود حتی بی محبت چه فرقی می کند ، دنیا که عوض نمی شود مهم زندگیست ، که باید بگذرد می گویند دل ها برای شکستن خلق شده اند کمی بی رحم شویم بد نیست ! حالا دیگر باید، داستان محبت را افسانه ای پیش پا افتاده تلقی کرد چیزی که قدیم تر ها بیشتر بوی حقیقت می داد اما چرا ؟ چرا او اکنون فقط در کتاب افسانه سرایان جای خوش کرده است ؟ من هم نمی دانم شاید می دانم ، اما با گفتنش به جرم عاشقی گرفتار می شوم جرمی که این روز ها کمتر کسی مجرم اوست شاید به خاطر ترس آز مجازاتش جیزی نیست جز شکستن دل های شیشه ای مان چندی پیش در جمعی سخن از عشق ، پا در میان نهاد بیچاره چه غریب بود همه از جانب داری از او، هراسی داشتند شاید می ترسیدند گزندی به آبرویشان رسد به چهره هایشان نگاه می کردم ، با دقت چشمانشان چیز دیگری می گفت با خودم می گفتم ، کاش می توانستم بی ریا با آنها صحبت کنم بگویم اگر فکر می کنی عشق زیبا نیست آن لحظه را یاد اور باش که خسته از سر کار می ایی و همسرت یک فنجان چای داغ برایت می آورد و تو می نوشی ، بی هیچ قندی چای را می خوری و در آخر به روی او می آوری و او دستش را بر روی لبانت می گذارد و می گوید : هیس ( قند نداریم ! ) و یا اگر می پنداری صداقت عشق ، این روزها به پشیزی نمی ارزد بدان که هنوز آن درویش از همه چیز گذشته در سر کوچه تان مشغول عبادت صادقانه ی خدای خویش است و عارفانه و عاشقانه می گرید آری او همه چیز را فراموش کرد به خاطر میل بی نهایتش به معشوق پس این ماییم که عشق را دست کم گرفته ایم همیشه با خودم می گویم انسان ها هیچ گاه دست از سر دل خوشی هاشان بر نمی دارند تا وقتی نوزادی در آغوش گرم مادرمان هستیم دل خوشیم که شیر می خوریم و پدری داریم و هم مادری کم کم دوران کودکی پاگشایمان می کند و ما دل خوش که امشب پدرمان با ماشین کوکی به خانه می آید از صبح منتظر صدای باز شدن در هستیم هنگامی که نوجوانی می شویم خوشحال از این که چهره ای داریم زیبا و یک بند ، مقابل آینه ی قدی خانه مان اسیر وشاید یکی مثل من متنفر ازوجود خویش و دل خوش به این که چندین نفر نوشته هایش را می خوانند می گریند و می خندند و گاهی اوقات هم می گویند آه عجب نوشته ی زیبایی و اما حالا نوبت جوانی است و ما مغرور و مغرور و مغرور دیگر نمی خواهیم همان پدری که چندی پیش منتظر صدای طنین انداز گام هایش بودیم ، به دوستان خود نشان دهیم عجب ! دیگر دوست نداریم در صف نانوایی ، ساعت ها بشینیم ، آری دیگر بزرگ شده ایم خریدن نان و من ؟ کمی سن روی سنمان می آید و خوشحال که در جیبمان چندین باند از اسکناس است همان ها که اکنون به یاری افسانه سرایان داستان عشق آمده اند و همسری داریم و شاید چندین بچه همان ها که هر روز با دیدنشان خستگی از تنمان در می آید و با گرفتن بوسه ای از آنان انگارنه انگار که امروز چه شده است یا که چه گفته و حالا نوبت همان دورانی است که همه (یا شاید فقط من ) از آن هراسی داریم حالا دیگر ما هستیم و سستی و ناتوانی و چندین فرزند که دوست ندارند ما را به دوستانشان نشان دهند دعا می خوانیم و ذکر می گوییم و فقط به فکر خدای مان هستیم چه شد ؟ هر کاری خواستیم کردیم و به هر دری که خروجی ان را نمی دانستیم رو زدیم حالا فقط به فکر خالق مان هستیم و او مثل همیشه <غفار> و با آغوش باز از ما استقبال می کند آری صد بار اگر توبه ..... حالا دیگر وقت جان سپردن است می آیند و مشت مشت خاک بر روی آن چهره ای که ساعت ها برای تزیین آن وقت صرف کرده ایم می پاشند و حالا غروب شده ، و زندگی خاموش ، و ما مانده ایم و اعمالمان به راستی عجب چرخه ای دارد این زندگی ! از عرش رسیده ایم به فرش از عشق به کجا ها آمدیم شاید این عشق است که ما را به این چنین جاها می رساند قصد من اندرز نیست اما چه خوب است که بدانیم آسان می شود که همه چیز را که برای به دست آوردنش ار حق دیگران گذشتیم از دست بدهیم تا این باشد پایان عاشق پیشه روزها می گذرند دیروز ، امروز ، فردا شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه و تکرار پشت تکرار ، بی هیچ تحرکی گویا آنها نسبت به ما هم بی تاثیر نبوده اند وقتی به دیروز خود نظری کردم دیدم با امروزم هیچ تفاوتی نداشت اما همیشه به فردا امید داشتم که زبانم لال آن هم دبگر شوقی در من ایجاد نمی کند مدت هاست که ذهنم تشنه ی جرعه ای آرامش است طوری که از همه چیز غافل شود حتی از بطن وجود خویشتن دوست دارم به سرزمینی سفر کنم که از سکوتش خسته شوم و از فقدان اصوات لذت ببرم ، تا مغزم از عمق وجود خویش خمیازه ای کشد دوست دارم به جایی بروم که هر روز صبح ، سر انگشتان خورشید با نوازش گرم خود شروع صبح را نوید دهند دیگر از صدای نخراشیده ی ساعت شماطه دار اتاقم خسته شدم نمی دانم دوباره به رویا بافی مشغول شدم کاش خدا به من این تصورات ذهنی را عطا نمی کرد حداقل دیگر حسرت آنها را نمی خوردم صحبت از حسرت شد وقتی که پسر بچه ای بودم ، کودکی سرشار از آرزو بودم اما کمتر وقتی می شد که آرزوهایم به حسرت تبدیل شوند شاید خصوصیت آروزهای کودکانه این گونه است اما هر چه که عمر زمانه یا من پیر تر شد بر تعداد حسرت ها هم افزوده شد خواب دیدم دیشب سرزمین رویا هایم را عجب خوب منزلگاهی همه چیز نوید زندگی سلیم و فاقد نقص را می داد هیچ پدر و مادری شرمنده ی فرزند خویش نبود همه چیز آباد بود ، مگر زندان های شهر که سال ها بود رنگ زندانی را به خود ندیده بودند هر چه در شهر گشتم ، اثری از دادگاه نبود ، گمان کنم اهالی شهر به دادرس واقعی عجیب اعتقادی داشتند اما انگار اهالی شهر به من علاقه ای نداشتند شاید لیاقت آن شهر و شهر نشینانش را نداشتم دیری نپایید من را از دروازه ی شهر بیرون انداختند از خواب می پرم حال صبح شده ، و زندگی آغاز حالا می فهمم چرا همیشه جوانه های حسرت در باغ دلم خودنمایی می کنند شاید لیاقتی برایم نمانده آخر ، خواب هایم هیچ گاه دروغ نبوده اند –حداقل راست تر از این زندگی هستند- حالا سر در گریبان فرو می برم و از آرزوهایم حرفی نمی زنم 
| : |

