روزگاری است که حقیقت هم لباس دروغ بر تن کرده است و راست راست در خیابان قدم می زند هیچ گاه فکر نمی کرد این چنین با دشمن خود کنار بیاید حالا او پیراهن خوش خط و خال اوست آن طرف خیابان هم عشق با کلاهی زشت و چشمانی مرطوب مشغول به گدایی است و مردم به همه چیز توجه دارند مگر او با صدای بلند داد می زند ، قصه می گوید ، از فرهاد و عشق او می گوید اما باز هم مردم به آن توجهی ندارند دیروز خواب عشق را می دیدم حسابی از دست زمانه شاکی بود تا صبح به نجوای شاکی گوش می دادم از درون خود می گفت می گفت خدا همچون دختر بچه ای درونش نفس می کشد و شیطان هم مانند کرمی خاکی ، به حیات خود ادامه می دهد می گقت دختر بچه از شیطان نمی ترسد ولی از او بدش می آید آری عشق هم حامل خدا و هم شیطان بود دخترک می گفت اگر آن کرم پلید صفت نبود الآن برای خودش خانمی شده بود کرم عاشق ظلمت بود با چهره ای زشت و بسیار هراس انگیز اما دخترک از تاریکی هراس داشت با چشمانی درشت و روشن و هم مرطوب شاید چشمانش چراغ راه عشق بودند بعضی اوقات عشق او را اذیت می کرد شاید نا خود آگاه اما او هرگز گریه نمی کرد فقط عشق را نوازش می کرد بادستانی لطیف و کشیده دخترک در بطن خوبی های عشق رشد می کرد می گفت روزگاری است که بدنم رکود کرده است و هیچ رشدی نکرده است حیف او که برای خود مادری نشود شاید خیلی مهربان گمان می کنم مردم عشق را به این روز انداخته بودند همان ها که فکر می کنند خیلی به او نزدیک هستند غافل از آنکه همان خاکی هستند که اکنون پناهگاهی برای رشد کرم بد صفت شده است قطره ای باران بر روی صورتم می چکد از خواب بلند می شوم آری صبح شده و زندگی آغاز نمازی می خوانم و دستان دختر بچه را می بوسم فکر کنم حالا نوبت انسان هاست که مرهمی برای زخم های دخترک باشند کاش بدانند دوست داشتن دخترک همان دوست داشتن عشق است دوباره به همان خیابان سفر می کنم حقیقت را می بینم این باربا جامه ای به نام عشق حالا دروغ مشغول به تکدی است و من خوشحال که توانستم مرهمی برای درد عشق باشم شاید این گونه تمامش کردم که کمی شرمنده ی عشق شویم اما امید دارم ، چون می دانم کوچک ترین روزنه ی نور در دل ما می تواند تبدیل به خورشیدی شود تا با گرمای خود ریشه ی کرم ها را از پای درخت دلمان برکند و دخترک خوشحال <محمد> نسیم سلام های پر بهار از دشت های پر یاسمن بر تو باد ، بر تو ای همه عشق ، رنج و صداقت ، بر تو که نفس های پرالتهاب را بر تارهای صدایت می نوازی ، عاطفه را همراهش می کنی و سخنی بس دلنشین بر زبان می آوری ، گاه پرشور و شوق و گاه خطاب انگیز تا روح مرا بیارایی . می دانم ، آری می دانم گاهی با رنجی که از خانه بر دوشت است می نوازی و گاه با غم قصه های پر غصه ی زندگی به راستی چرا و چطور می توانی چنین پابرجا و استوار بر پا بایستی ؟ چگونه می توانی مدتهای مدید سخن بگویی بی آنکه خسته شوی ؟ نمی توان فرسودگی اصوات تو را حس کرد ؛ در صدای پرمهرت آینه ها چیده شده اند تا مرا به من نشان دهی ، آینده ی مرا شفاف کنی و غبار از جاده های پر پیچ و خم زندگیم بزدایی . باور کنیم که می کوشی و می رنجی ولیکن کارت با عشق تکمیل می شود و بهایی جز خون ندارد ؛ تو که در تمام عرصه ها بودی و هم دوش مردم زندگی کردی و رنج کشیدی , شهید دادی ، فرهنگ به جبهه بردی و با چنگیز زمان عالمانه جنگیدی ، تو خودت از جان مایه گذاشتی و به راستی حق را در پست خاکریزهای عشق به اکمال رساندی و بعد از آن ... نمی دانم بنویسم و بگویم یا نه ؛ نمی خواهم نمک به زخمتان بپاشم ، ولیکن مرهم تو کمی عنایت است ؛ کمی درک و احساس ، کمی همنوایی از سوی آنها که بی هیچ توجهی اکنون چنگیز زمانه شده اند . راستی معلم عزیزم خودت می گفتی همدردی از همزبانی بهتر است ! پس غربت تو کی به پایان می رسد ؟ غریبه ای در جامعه ی امروزی با غم های نا متناهی ، می ستیزی و پیش می روی بی آنکه از ارسال عشق به شاگردانت کاسته شود ؛ حال با تمام این همه نجوا باز هم نوای تو سلطان فریاد هاست ، سکوت تو بلندترین اصوات است و نگاهت گرم ترین خورشید . می توانی و توانستی در تمام موقعیت ها اثر خود را به نمایش بگذاری ولیکن افسوس که تمام آنها به یاری حادثه ای از سوی عوام در خاطره ها به جا ماند . مگر رجایی که بود ؟! که همه از او می گویند و می نویسند -حتی من-؟ چطور می توان وجود پر شعور اورا بی معلم آزمود ؟ چطور می توان اثر پربهای او را حادثه ای از سر اتفاق دانست ؟ من نگاهت می کنم تا نه تنها تو را ببینم بلکه آینه ام را بنگرم ؛ گام هایم را پادار و دستانم را دستگیر تا بتوانم بالا بیایم می خواهم دنیا را از دید فرهیخته ای بنگرم که تمام دنیا مدیون اوست . می توان تو را جلوه ای از نور خدا دانست ، زیرا شغلت شغل انبیاست و راهت راه اولیا ؛ پس چه راهی بهتر از راه تو وچه همراهی به زتو ؟ می گویند تشنه با آب دریا تشنه تر می شود ! استاد هم هر چه می گوید بیشتر عطش یاد دهی دارد ، اما می توان خطوط پر تجربه را از جبینی نگریست که بارها کوشیده اند تا در جاده ی زنگی ما چالشهای فرهنگی را برچینند ؛ تمام ما در دست انداز های این جاده به طور روز مره گرفتاریم ؛ اما هنگام راحتی راه همه هستند مگر تو ... جز این است که بستر عشق را می آرایی ؟ ذهن را می پرورانی ، خواب را می پرانی ، راه را می آزینی و دست ما را از ناپاکی ها می زدایی ؟ بمان تا با بودنت گرمی را حس کنم ، قدم نه تا صدای گام هایت نوازشگر گوشهای زمانه ای باشد که از شنیدن محبت و عشق سالهاست که نا شنواست محمد چطور ممکن است ؟ ازخودم می پرسم ! کسی را که هیچ از او ندیده ای کسی را که هنوز او را حس نکرده ای این چنین عاشقانه دوست بداری ؟ همه ی اعضای بدنم از دلم نا خشنودند چشمانم –مستند ترین عضو درک حقایق – چنین می گویند : نمی توانیم کسی را که هنوز ندیده ایم دوست داشته باشیم آنها هم تنهایم گذاشتند فکر می کردم با محبت تر از این حرف ها هستند دستانم هم مرا رها کردند ؛ دیگر در اختیار من نیستند می گویند ما هنوز گرمایی حس نکرده ایم جوابی ندارم برایشان آری ، آنها هم تنهایم گذاشتند در سراسر بدنم جنگی است اما سرباز فداکاری هم هست ، نامش: دل او می آید و فداکارانه با همه می جنگد بدون شمشیر ، دیگر از خشم خسته است از پریشانی ها و تنهایی ها سخن می گوید چقدر ساده است او به چه چیزهایی امیدوار است اکنون دیگر دلخوش به باد است می گوید او رهگذری است غریب مهم احساسات است که او منتقل می کند حتی گرمای وجود دیگری را احساسات یکی مثل یکی مثل من دلش صاف ، مثل آسمان پر جنب و جوش ، مثل رود ساده مثل دلم این گونه است که دلم رهایش نمی کند تازه یکی مثل خود را یافته است وقت صلح است پرچم سفید در دست چشمانم پریشان از حرف های پیشین خود از پریشانی می گرید باد پرچم سفید را به حرکت در می آورد یاد دلم می افتم شاید او راست می گفت ، همیشه این گونه حقیقت ها را در خود پنهان می کند هر چند خیلی تلخ حالا همه ی اعضای بدنم با دلم همراهند عاشقانه معشوقی که هنوز او را ندیده اند دوستش دارند
| : |

