تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

 

 

                                        

 

 

امروز نهالی که سالها قبل آن را در باغچه ی بزرگ نا مهربانی ها کاشتی لب به سخن گشوده است . برایش دیگر تاب و توانی نمانده است ، خسته است اما با وجود آن باز هم از تو نوشت از تو که هر چقدر تلاش کرد نتوانست گرمی دستانت را حتی در خورشید هم بیابد

 

اگر نبودی سیلاب اشک هایم را آن زمان که از همه و همه خسته بودم بر روی شانه های چه کس جاری می ساختم و درد های این دل غم زده ام را برای چه کس بازگو می کردم ؟ اگر نبودی چگونه می توانستم در برابر این همه مشکل استوار ایستاده و در این میدان جنگ خمی به ابروی خود نیاورم

 

آری اگر سهراب هم بود تاکنون شکسته بود ، اما با وجود تو سهراب هم از وجود خود شرمنده می شود

 

دوست دارم دوباره به دوران کودکیم برگزدم ، آن روز که به مدرسه رفتم یادت هست ؟ آنقدر از از دوری می ترسیدم که طاقت گذراندن چند ساعتی بدون تو را هم نداشتم ؛ چه کودکانه گریه می کردم

 

گاهی اوقات فکر می کنم ؛ با خود می گویم اگر روزی از برکت وجودت بی بهره بودم چگونه روزهای بی معنی و سیاه را طی می کردم ؛ چطور راه مدرسه تا خانه را دوان دوان طی می کردم .

 

خوش بر احوال آن بهشتی که رود هایش در زیر پاهای تو چشمه سار می شود ، اینگونه بهشت برایم ارزشمند می شود

 

امروز روز تولد توست ، خدا را برای آفرینش تو شاکرم ، و آفرین بر این خلقت (بی نهایت دوستت دارم )

 

 

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

 

 

  

 

می رنجم

 

از خود و حرکت های نا شایست خود

 

خیلی راحت زیر پا گذاشتم

 

غرور کسی را که اکنون برایم فرشته ای است

 

فرشته ی نجات

 

کسی که تمام خستگی ها با دیدنش از تنم بیرون می رود و تن حقیرم سرشار از نشاط و شادابی می شود 

 

دلم برایش تنگ شده است

 

آنقدر که می خواهم این مسافت طولانی را بپیمایم ،

 

پیش او رفته و دستان گرمش را ببوسم ،

 

عجیب لطفی دارد ، بوسه ای بر آفتاب

 

۲۰/۱/۱۳۸۵

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

کنون برای تو می نویسم

تویی که فکر می کردم برایت تابستانی گرم و جذاب هستم

چه اشتباهی... !

غافل از آنکه برایت حتی بورانی وحشتناک دردل  زمستانی سرد هم نیستم

برایت می نویسم

گرچه می دانم بی تفاوت از کنارش می گذری

وشاید چند لحظه ای به من فکر کنی

اما ...

از تو انتظار نداشتم

تویی که شاید هنوز با هیچ کسی مثل تو اینقدر صمیمی و نزدیک نشده بودم

خیالی نیست

اما بدان

هنوزم برای من عزیز و پاکی

دوستدار تو

م ح م د

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "|

دیشب سخت ترین شب زندگانیم بود

دلم شکسته بود

او   می داند

خودش آن را شکست

 

در صدد جبران بر آمد

اما نتوانست

شاید هم توانست 

اما هنوز اثری از پیوند ها بر روی آن نمایان است

آن است که مرا آزار می دهد

 

 

خواب او را می دیدم

فقط صدای نفسش بود در خواب

همان مرا یاری می داد

از خواب بلند می شوم

صبح شده و زندگی آغاز

 

و یاز هم انسان ها را می بینم

و مشغول به نقش آفرینی می شوم

نقاب خود را می گذارند

و به هم دروغ می گویند

غافل از همه

حتی از خدایشان

نگاهشان می کنم ؛ نگاهی تمسخر آمیز

می دانند که می دانم

نماز می خوانند

بدتر از هزاران مراسم لهو و لعب

نمازهایشان

فقط بالا و پایین می روند

بی هیچ توجهی

 

از امام خودمان خجالت می کشم

سرم را زیر می اندازم

من را احمق فرض می کنند

به آنها توجهی نمی کنم

فقط می گذرم

آری  باز هم می گذرم

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

سیزدهم فروردین می شود

می خواهیم ریشه ی نحسی ها را از بین ببریم

به طبیعت می رویم

غافل از این که با بعضی از رفتارهایمان نحسی ها را تزیین می کنیم

 

نمی دانیم نحسی از کجاست

از 13

یا شاید از ماست

 

اما به یاد داشته باشیم این طرز تفکر ماست که

به رفتار هایمان جامه ی عمل می پوشاند !

امسال از خانه بیرون نمی روم

فقط به رفتار های خودم فکر می کنم

تا بدانم چگونه می توانم

به هم نوع خود خدمت کنم

 

شما هم حتی اگر به جایی سفر می کنید

کمی فکر کنید

 

کمی فکر کنید تا در یابید

چگونه می توان از منحوسات ، جان سالم به در برد

آیا فقط باید آن را به طبیعت بسپاریم

آیا باید او را مانند خودمان پژمرده کنیم

شاید او هم روزی از دستمان خسته شود

که می شود

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "|

من که همیشه امید می دادم اکنون نا امید هستم

کاش مرا بیشتر درک می کردند

کاش می دانستند چه حادثه ای در دلم در حال وقوع است

 

تلخ و ناگوار ، شاید مثل زهر

هیچ کس به حرفم توجهی ندارد

فقط به من نگاه می کنند ،

سرد تر از زمستان

نگاهشان

 

بوی باران

 

 

 

 

فقط اوست که مرا یاری می کند

او که دلیل نا امیدیم جدایی از اوست                      

 

 

چون نمی توانم  

سخت است

شاید سخت ترازجان دادن

فقط یک بار جان می دهیم

اما روزی هزاران بار می میرم

وباز دوباره زنده می شوم

 

 

گریه می کند

طاقت ندارم

من هم گریه می کنم

این گونه سبک می شوم

درست مثل بارش باران

که این روزها بد جوری خود نمایی می کند

شاید به حال من

 

 

من غریب تر از باران

هیچ شانه ای نیست که بر روی ان خود را خالی کنم

اما  او زمین را دارد

چه خوب تکیه گاهی دارد

 

پنجره را باز می کنم

بوی باران نزدیک است

آری به یادت می افتم

اما از تو دور می شوم

خیلی دور

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

http://asheghpishe.blogfa.com

 

هوا ابری و بارانیست ،

درست مثل دل من

دیگر زیاد ناراحت نیست

می داند که اکنون آسمان هم با او همراه است

با این امید نمی شکند

 

 

از آن خوشحال تر چشمانم –مستند ترین عضو درک حقایق – هستند

دیگر به خشکی باغ همسایه فکر نمی کند

باران هم  با او همراه است

آری باران هم هست

 

 

اما این ذهن آشفته ی من هست که هنوز بی تاب است

او دیگر بر دست هیچ یک از کودکان شهر شاخه ی معرفتی نمی بیند

کجاست سهراب که ببیند ؟

 

 

عید است ، بدتر از هزاران عزا داری

ودیکر هیچ چیز معنای واقعی خود را بیان نمی کند

حالا دوران کودکی هم برایم افسانه شده اند

درک آن همه خوشحالی که آن زمان در دل من غوغا می کرد سخت است

 

 

اما باز هم خدا را شکر می کنم

چون یاد گرفته ام

بد تر از این هم ممکن است

مادرم می گوید

 

 

و من باز به آن امید زندگی می کنم

آری من هنوز معتقدم

بدتر از این هم ممکن است

 

<محمد >

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

ای که تقدیر تو را از من دور کرد و به دنیایی که فقط خودت لایق آن بودی روانه ساخت ، دلم هوایت را کرده است

کاش آن شب را  که ترکم کردی هیچ گاه از خاطرت رخت بر نبندد ، آن شب که همه را بی رحمانه  تنها گذاشتی و فقط به خود فکر کردی ؛ شبی که خاطره ی تلخش اکنون به بغضی دیرینه تبدیل گشته است ، از آن شب سال های زیادی می گذرد اما این غم دوری توست که از ذهن آشفته ی من گذر نمی کند

کاش همه چیز مانند زمان بود ـکوتاه و زود گذر ـ کاش حتی عشق من به تو هم مانند زمان بود .

اما چگونه فراموش کنم ؟ ، چگونه فراموش کنم یاد چشمان آرام و معصو مت  را که آرام بخش دل طوفانی من بود ، چگونه قادر خواهم بود که دیگر به دستان گرم و کوچک و نمناکت توجهی نکنم و آهسته در برابر آن هم زیبایی گذر کنم

هیچ کس باور نمی کند ، بعد از این همه سال ،که از من و یاد من هر لحظه بیشتر فاصله می گیری هر گاه اسم زیبایت ، بر زبان ها نقش می بندد ،  چشمانم ـآنها که مستند ترین عضو درک حقایق هستند ـمجال ندهند و بی هیچ واهمه ای بگریند

 شاید اگر هنوز حضور تو در خانه ای که بدون تو اکنون به ویرانه ای تبدیل شده است وجود داشت دیگر هیچ گاه احساس تنهایی نمی کردم

آری شاید تنها صدف دریای دلم تو بودی که تمام غم های ساحل را در آغوش گرفته و کلمه ای بازگو نمی کردی

تقدیم به آنکه اکنون دیگر در بینمان نیست

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

                                                              خیلی دل تنگم

نمی دونم برای کی  یا برای چی

فقط می دونم خیلی احساس خستگی می کنم

با این سرعتی که زمان داره همه ی دونده ها ازش کم میارن

دلم خیلی گرفته

دستم به هیچ کاری نمیره الآنم اصلا نمی دونم واستون از چی بنویسم

کاش می تونستم همه ی دردای دلمو می نوشتمو می ذاشتم همشو دانلود کنید

هر روز برید اونا رو بخونید و روزی صد بار خدا رو شکر کنیند که مثل من نیستین

حالا دیگه غروب هر وقت هوس می کنه که گریه کنه

میاد و گوشش رو میاره جلو تا من باهاش نجوا کنم

آره اون از دردای من بیش تر از هر کی  با خبره

هیچ وقت باور نمی کرد که اینجوری بشه

آره دلم خیلی گرفته

 

 

 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمداز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم خداوندگارا من بنده توام و تا ابدتورا فرمان بردارم
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت
 
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم آفریدگارا من آفریده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم
اما خدا پاسخی ندادو مانند هزار بال تیز پرواز گذشت
 
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتمای پدر من من فرزند توام .توبارحمت و محبت مرا به دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت
 
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم . با خدا گفتم خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو کلاله منی در آسمان و ما باهم در برابر خورشید می بالیم
انگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفتو مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت
 
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود
 

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: