تبليغاتX
ندای آغاز




























Blog . Profile . Archive . Email . .


ندای آغاز

آوای تنهایی های من

روزهاي عمرم مانند باد تند پاييزي از كنارم مي گذرند ، انتظار سخت است و منتظر هميشه چشم انتظار معشوق خويش. هم اكنون براي او نامه اي نوشتم ، تا كمي از درد و زخم دلم كاسته شود ، مي دانم كه نامه ام بي جواب نخواهد ماند .

 دوباره جمعه آمد ، دوباره جمعه آمد و دلم باز هم هواي تو را كرده است ، تويي كه نمي دانم كي مي توانم ببينمت و دستانت را به گرمي بفشارم و در كنارت از غصه هايم سخن گويم . دوباره جمعه آمد و من با اين همه ظلم تنهايم ، آخر تو كه نيستي كه زخم هاي دل ها را مرحم گذاري و دلها را به طراوت و نشاط خود شاداب سازي. ا

ي خالص ، چرا نمي آيي كه به اين دروغ ها و نيرنگ ها و فسادها پايان دهي و حكومت عدل را برقرار سازي .

آنقدر دلم برايت تنگ شده است كه هر غروب جمعه نگاهم را به ابرهاي آسمان خيره مي كنم تا چهره ي زيبايت را در آن مجسم كنم اما بعد از گذشتن مدت خيلي كم باد آنها را جابجا مي كند و دوباره آن مثلث حزن انگيز من وتنهايي و تو را به وجود مي آورد ؛ او هم به تازگي خيلي بي رحم شده است. آ

ري در دنياي تاريكي محبوس گشته ام ، اي خورشيد عدالت چرا نمي آيي كه با طلوع خود خاتم اين ظلمت و تاريكي باشي .

امروز دو باره وقتي آفتاب صبح جمعه طلوع كرد ، در دلم روزنه هاي اميد خود نمايي كردند ، اما وقتي غروب شد همه ي انها به كور سويي تاريك ختم شدند . پس كي مي آيي تا اين كور سو را به طلوعي روشن مبدل سازي و اين جدايي را به وصال خود خاتمه دهي.

 آنقدر دلتنگت هستم كه هر روز براي ظهورت دعا مي كنم اما تا كي بگويم _اللهم عجل لوليك الفرج _تا كي از خداي خود تعجيل در ظهورت را خواستار شوم ، پس اي خدا كي به او دستور ظهور مي دهي .

اي خورشيد نهان در پشت ابر ، تا كي به خود وعده دهم كه تو روزي مي آيي و حق را به حق دار مي رساني . چشمانم -آنها كه مستند ترين عضو درك حقايق هستند- ديگر ياراي همكاري با من نيستند ، آن ها مي خواهند خود را سبك كنند اما باز هم ياد اين معلم تاريخ كه مي گفت مردان تاريخ هر گز گريه نكره اند اجازه ي گرستن به آنها نمي دهد ؛ اما من فكر مي كنم مردان عاشق هميشه گريان اند . با اين اميد گريه مي كنم كه من از آنها هستم.

آه ، مهدي جان نمي داني چقدر دوستت دارم خوب حق دارم آنقدر محاسن داري كه محكوم به دوست داشتن مي شوي

نمي خواهم از مشكلات موجود برايت صحبت كنم ، چون اينجا فقط جاي صحبت هاي عاشقانس مهدي جان نا مه ام در حال تمام شدن است ، اما اكنون كه در حال تمام شدن است در اي ن فكر هستم كه به كجا بفرستم آري دوباره آن را به كد پستس اي كه نمي دانم مي فرستم

از طرف م ح م د

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

خوش آن که حسين آب حياتش بدهد

فرخنده شبی نيک براتش بدهد

در روز قيامت نهراست ز حساب

زيرا که حسين است نجاتش بدهد

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

من مي گم منو شكستن چشم فانوسمو بستن

تو مي گي خدا بزرگه ماه اميده به شب من

من مي گم آخه دلم بود اون كه افتاده به خاكه

تو مي گي سرت سلامت آينه ها زلال و پاكه

من مي گم فاصله مرگه بين دستاي تو تا من

تو مي گي زندگي اينه حاصله عشق تو با من

من مي گم حالا بسوزم يا كه با غصه بسازم

تو مي گي فرقي نداره من كه چيزي نمي بازم

من ميگ اينجارو باختي عمري كه رفته نمياد

تو مي گي قصه همين بود تو يه برگي تو اين باد

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |

 

 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...

"برگي از دفتر چه ي نادی آغاز "| |


: